تبلیغات
شهــــــــــــــــــــــدای مـــــــــــــــــنامــــــــــــنshohadaimanaman - زندگینامه شهید سالار بابائی منامن
 
شهــــــــــــــــــــــدای مـــــــــــــــــنامــــــــــــنshohadaimanaman
وصیت نامه 7شهید روستای منامنshohadaimanaman


 

نمی دانم چرا زمانی که همه سعی دارند شهدا را از یاد ببرند!

تازه دل من دلتنگ تر از همیشه می شود1

چرا؟ من فکر می کنم آنها هر روز مرا صدا می زنند

نمی دانم چرا هر روز درمقابل آنها احساس وظیفه می کنم

چرا قلمم هر روز به نام آنها و به یاد آنها می چرخد

هر جه از دنیا، از دور و برم و از همه چی دور می شود و فقط و فقط به یاد آنهاست

نمی دانم چرا نمی توانم مثل چیزهای دیگر از آنها دور شوم و مثل کسای دیگر از آنها دور نه بلکه سرد بشوم

نمی دانم چرا با یاد آنها، و حتی با اسم شهید و شهادت می آید دلم غریبانه می گرید

نمی دانم چرا وقتی قلمم راه می رود چشمانم پر از اشک می شود

نمی دانم چرا امیدم، آینده ام به آنها ختم می شود

نمی دانم چرا؟ زمانهایی، وقتهای زیادی با انها قهر می کنم ولی باز چشمان و قللمم دنبال آنها می دود

نمی دانم، نه راه آنها را می روم، نه دنباله روشان هستم، و نه اینکارها از دست من بر می آید

ولی چرا قلم همیشه کچ می کند به طرف آنها

چرا قلم در راه آنها و پشت سر انها بدون نیاز به دل هلهله می کند و قصد رمیدن می کند

نمی دانم دلم تنگ غروب است یا تنگ صبح و آفتاب

غریبانه دل به سوی آنها می تکاند، با همه و همه کس قهرم، ولی گویا اینها ول کن نیستند

با اینکه آنها را مقصر می دانم ولی آنها به من لبخند می زنند

با اینکه آنها را مایه تباهی میدانم و آنها باز مرا می خوانند

با اینکه آنها را سخت کننده زندگی می دانم ولی آنها تبسم می کنند

با اینکه آنها را ناسزا می دهم ولی آنها دعا می خوانند

با اینکه با آنها قهرم ولی آنها سرود آشتی سر می دهند

با اینکه در را به روی آنها می بندم ولی آنها از پشت بام صدایم می کنند

با اینکه آنها را خطا کار می دانم ولی آنها با روی باز مرا می طلبند

با اینکه آنها را مرده می انگارم ولی آنها مرا نوازش می کنند

با اینکه آنها را دیوانه می پندارم ولی ولی آنها مرا به شوق می آورند

گویا آنها سرسبزی و بهاری و شکوفه سازند

گویا ما برگ ریزان و خزان و در همیم

گویا آنها ترانه می سرایند و ما غمنامه

گویا آنها آواز جاودانگی سر می دهند و ما پایان خط

گویا آنها به بالاها رفته اند و ما اندر خم یک کوچه ایم

عقل و دل را به قلم می سپاریم تا از غنچه ای بسراید که در فصل شگفتنش گلاب گشت و عطرش را به ما ارمغان داد،

اگر چه مشام ما هرگز یارای شمیمشان نشده و نخواهد شد.

قطره، قطره قدم بر می داریم و کوله بار قلم را زین کرده هرگز تا لاک پشت وار سوی شمیم گسیل شده، باشد که حق به دل پینه بسته ما نظری نموده تا بلکه از برکت و نظرگاه این قوم بی ادعا شفاعتی یابیم

یکی بود و یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود،

زیر گنبد کبود، در زمانهای نه چندان دوری در روستای منامین از بلاد خورش رستم خلخال آقا بهمن کلبه کوچکی داشت، کلبه ای که گرم شده با یک همسر فداکار و یک دختر کوچولو، کلبه ای که سفره هفت سین نوروز 1343 در اتاقک کوچکش پهن شده بود، سفره ای که مزین بود با قرآن و آیینه و هفت سینش (همچو سنجد و سیب و سرکه و نخود کشمش و عدس و گندم برشته).

هشت روزی از فروردین ماه 43 گذشته شده بود به میهمانی کوچکی برای نهار تدارک دیده بودند، منور خانم داشت سفره نهار را جمع می کرد که ناگهان درد زایمان به سراغش آمد (آنروزها مثل امروز نبود که مادر 6،7،8 و یا نه ماه مواظب بچه اندرونی شان باشن، مادران تا لحظه زایمان مشغول کار و تلاش برای گذران امورات خانه دوشادوش مرد خانه بودند) مادر آقا بهمن که خود مامای قابلی بود به کمک منور خانم شتافت، و چند لحظه ای بعد با صدای نوزاد فضا غرق در شادی شد و همه شاد و شادمان به هم تبریک گفتند.

ماما، پدر بچه را خواست، پدر آمد و ماما یه پسر توپولو و سفید را گذاشت بغل پدر، پدر از شوق خوشحالی اشک توی چشمانش پر شده بود، بچه را در آغوش گرفت و بوسید.

روز ششم تولد یک میهمانی کوچکی گرفتند و نوزاد را دست پدر بزرگش دادند تا اسم انتخابی را بر گوش نوزاد نجوا کند، پدر بزرگ با چند صلوات، اذان را در گوش راست و اقامه را در گوش چپش تلاوت کرد، و با صدای بلند گفت پسرم با نام الله و به مدد پیامبر بزرگمان تو را سالار می نامم، تا سالارمان علی همیشه یاورت باشد.

سالار کم کم تو روستا بزرگ می شد، آرام و خجالتی، روستا بود و کارهای همیشگیش، سالار همراه پدر به صحرا می رفت و در کارهای کشاورزی و دامداری کمک دست پدر بود.

وقت مدرسه شده بود، پدر دست سالار را گرفت برد مدرسه یاد بود منامین ثبت نام کرد، روز اول مدرسه خوشحال و شادمان با لباسها نو و کیف، دفتر و مداد قشنگ، دست در دست مادر به مدرسه رفت و برگشتنی بدو بدو خوشحال از گرفتن کتابهای درسیش به خانه رسید و آنها را در اتاق خانه به نمایش گذاشت، تا همه ببینند.

در دوره دبستان بچه آرام و مودب و شاگردی منظم و نسبتاً خوبی بود.

دوران ابتدایی که تمام شد برای ادامه تحصیل در مدرسه راهنمایی هشتجین ثبت نام نمود و سال اول و دوم را گذراند ولی چون دوستانش درس و مشق را ول کرده بودند او هم قید درس و مشق را زد و رفت دنبال کار.

سالار را در روستا جوانی آرام و با وقار و با حیا و خوش پوش می شناختند و با دوستان و آشنایان مهربان بود و خوش قلب، بیشتر با دوستانش می گفت و می خندید.

سالهای بعد ترک تحصیل تا دوران سربازی را به کارگری مشغول شد تا کمک خرج پدرش باشد.

 سال 1361 بود (آن روزها، پاسگاه یک سرباز را مامور می کرد تا به روستاها رفته و اسامی کسانی را که وقت سربازی شان رسیده را می خواند) که با فراخوان داوطلبین سربازی،  خودش را برای خدمت سربازی آماده کرد و همراه همسن و سالانش که حدوداً 6 نفری می شدند به عجب شیر اعزام شدند و سه ماه در پادگان عجب شیر آموزش دیدند و بعد از آموزش، ارتش نیروها را تقسیم کرد و قرعه گروه شان به سومار خورد، در سومار گروه خط شکن و در اولین منطقه مرزی قرار گرفتند، تا از مرز و بومشان دفاع کنند.

نامه ای به خانواده

«بسمه تعالی

خدمت پدر و مادر عزیز و مهربانم سلام علیکم

امیدوارم که در زیر سایه خداوند متعال صحیح و سالم بوده باشید، سلام من را به تمام دوستان و آشنایان برسانید و از طرف ما هیچگونه نگران نباشید به امید خدا پیروزی نزدیک است و اسلام پیروز خواهد شد، فعلاً ما در جبهه سومار هستیم شاید این آخرین نامه باشد که برای شما عزیزان می فرستم اگر خدا خواست که ما شهید شدیم زیاد ناراحت نباشید خداوند یار و یاورتان باشد و دیگر اینکه بنده با قدرت نظامی در یک سنگر هستیم و اینجا هم مثل خانه خودمان است دیگر عرضی ندارم سلام مرا به همه برسانید و برای امام و رزمندگان اسلام دعا کنید.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

قربان شما سرباز وظیفه

سالار بابایی  در مورخه 29/9/62»

شهادت

ارتش در خط مقدم جبهه برای دفاع از مرز و بوم، برای هر روزش برنامه خاصی داشت، صبح روز نهم بهمن ماه 62، در تدارک حمله، دستور کندن و ساختن سنگر را صادر کرد، عده ای از سربازان مشغول کندن زمین و تعدادی وظیفه پرکردن کیسه های شن و خاک و عده ای هم درست کردن و روبراه کردن سنگرها را بر عهده داشتند، و سالار هم از دسته سوم این گروه بود، تا ظهر سنگرهای زیادی را آماده کردند و ظهر بر از صرف نهار و استراحت دوباره مشغول کار شدند، در همین حین دشمن متوجه موضوع شده و با آتشپار خمپاره ارتش را مورد هدف قرار داد، با اولین خمپاره سربازانی که مشغول کندن زمین بودند با خاک یکسان گشتند و به آسمانها عروج کردند و آنهایی که یک خط پشت بودند، قربانی ترکش های خمپاره کشتند، سالار در حال بازسازی سنگر ریخته شده بود و داشت کیسه خاک را بلند می کرد که روی کیسه های دیگر بگذراد که ترکشی از غیب سینه اش را شکافت، داشت می افتاد که ترکشی دیگر بر سرش خورد و شربت شهادت را نوشید و به ندای حق لبیک گفته و جان به جان آفرین گفت و تسلیم حق گردید.

شهادت سالار از زبان یکی از همرزمانش (قدرت اله نظامی منامن)

در کله قندی، ساعت 2 بعد از ظهر روز 9 بهمن 1362 دیده بانی می دادم، سالار با یکی از همرزمانش در چند متری نگهبانی داشتند سنگری درست می کردند، ناگهان آتش دشمن بر قرارگاه ما باریدن گرفت، یکی از خمپاره ها نزدیک سنگر آنها اصابت نمود و چندین ترکش به سوی آنها رفت، دیگر از گرد و غبار، سنگر آنها دیده نمی شد، و دوستش داد می زد که سالار شهید شد، خودم را از برجک دیدبانی به آنها رساندم، دیدم تیری بر سینه اش اصابت نموده و تیری دیگر بناگوشش را دریده، سالار را کول کرده از زیر آتش به عقب آوردم، و در ادامه می گفت که این صحنه مرا داغون کرده بود، دیگر نای رفتن نداشتم، فرمانده مرا صدا زد و گفت تو برو به مرخصی، و من قبل از کاروان شهدا به روستا رسیدم، ولی از شدت ناراحتی جرأت سخن گفت نداشتم، و با کسی حرف نمی زدم، ولی می شنیدم که همسایه ها می گویند که «قدرت» از خدمت سربازی فرار کرده و من برای اینکه چشمم به پدر و مادر سالار نخورد از خانه بیرون نمی رفتم، در همین زمانها، یک روز سالار به خوابم آمد و مرا دلداری داد و گفت اینقدر ناراحت نباش، من همیشه پیش شما می آیم و به شما سر می زنم و نگران من نباشید، جای من بهتر از جای شماهاست.

از آنجایی که همه دوستان و همردیفان و همرزمانش تعریف می کنند، سالار جوانی رشید و با حیا، با وقار و با صداقت، پاک دل و متین بود.

سالار انتخاب شد، بخاطر صداقت و وقارش، او لبانش را بر سینه سالار نهاد و قلبش را بوسید و رسم است که اگر کسی را زیاد دوست داشته باشند بر بناگوشش بوسه می زنند، او هم لبانش را بر بناگوشش نهاد و او را بویید تا نجوای یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه را به طنین در بیاورد.

ترکش سینه اش را درید و سالار به جای رکوع دست به سینه زد و دو زانو به سجده رفت و با خدای خود درد و دل می کرد و راز و نیاز، در حال سجده بود و داشت سجده اش طولانی می شد که ترکشی دیگر شقیشه اش را شکافت، خون از سرش جاری گشت و جز زیبایی ها و معبودش دیگر چیزی را ندید و خود را بر روی بالهای فرشتگانی یافت که به استقبالش آمده بودند و فرشتگان او را در آغوش خود به آسمانها بردند، او آسمانی شد و سالار آسمانها گشت.

آری آری، او در سجده بود و با خدای خود!

آری آری او در سجده بود و در میعادگاهش!

آری آری او در سجده بود و در راز و نیایش!

آری آری او در سجده بود و در حال نماز!

آری آری او در سجده بود و در عبادت!

آری خدا او را دوست داشت که ترکش در قلبش فرو رفت، نه نه آن  ترکش نبود بلکه آن تیر عشق بود بر قلب عاشقش بوسه زد، سالار با یک بوسه آرام نگرفت بلکه قرارش بیشتر بود و داشت شلوغش می کرد که ترکشی دیگر امانش نداد و آغوشش گرفت.

خبر دار شدن خانواده

گویی مادر از یک چیزهایی بو برده بود، کم تحمل شده بود و بی حوصله، نگران بود و دلواپس، هر روز و هر شب بهانه سالار را می گرفت و تو خواب و بیداری دور از چشم دیگران گریه می کرد و با رویاهای پریشان از خواب بیدار می شد.

طبیعت منامین کم کم بوی نوروز گرفته بود، مردم یواش یواش خانه تکانی را شروع کرده بودند، منور خانم هم داشت خانه کوچکشان را خانه تکانی می کرد.

صبح روز 17 بهمن ماه 62، ماشین تویوتای سپاه به روستا آمد و در میدان اصلی روستا که خانه بهمن هم به آنجا مشرف بود توقف کرد و سرنشینان به منزل مسئول پایگاه رفتند و خبر شهادت سالار را دادند و پیکی خواستند تا این خبر را به پدر و مادرش برساند، کسی توان گفتن این خبر را نداشت، به ناچار یکی را انتخاب کردند که آقا بهمن را صدا بزند، در خانه به صدا در آمد، آقا بهمن بیرون آمد تا ماشین و افراد را دید، یه هو دلش ریخت، و زبانش بند آمد.

پیک گفت که چیزی نشده، سالار زخمی شده و ما مجبوریم شما را ببریم بیمارستان، دیگر همه چیز برای پدر روشن بود، چرا که چندین بار خودش این صحنه را (برای شهدای منامن) دیده بود، اما نای برگشتن به خانه و رو در رو شدن با منور خانم را نداشت، صدای پیچ پیچ اهل خانه را به بیرون خانه کشاندن و مادر فهمید که کار از کدام قرار است، پدر و مادر به هزاران دلهره و اضطراب به خلخال رسیدند، و در بنیاد شهید خلخال با جعبه های شهدا روبرو شدند، دیگر کار از کار گذشته بود پدر و مادر خود را بر بالین فرزند شهیدشان می دیدند.

کاروان شهید، از خلخال راهی منامین شهید، در راه روستا مردم شهر هشتجین  به استقبال کاروان آمدند و با شکوه خاصی آن را استقبال و بدرقه کردند، در ورودیه روستا همه مردم روستا از کوچک و بزرگ در دسته های سینه و زنجیر زنی به استقبال کاروان شهید آمده بودند و حال و هوایی خاصی را به روستا بخشیده بودند.

همه بر سر  و سینه می زدند و ناله می کردند با شعار

 

این گل پر از کجا آمده

 

از سفر کربلا   آمده

 

 

این گل پرپر به کجا می رود

 

سوی حسین به کربلا می رود

 

از سالار استقبال می کردند، او را روی سر و شانه و دستهایشان گرفته بودند و همه غرق در اشک و ماتم و عزا بودند.

به گلستان شهدای روستا بردند و در دامان دیگر شهدای روستا جا دادند، گویا شهداء هم به پیشوازشان آمده بودند. او را در آغوش گرفتند و دیگر به کسی تحویل ندادند و در جوار هم آرمیدند.

اینک اینجا محل زیارتگاه عاشقان  و میعادگاه مومنان شده است.

نویسنده : ساعد شاد منامن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

وصیت نامه 7 شهید روستای منامنshohadaimanaman

مدیر وبلاگ : مرتضی غلامی منامن
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

دریافت همین آهنگ
اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود قیمت سکه چاپ این صفحه چاپ این صفخه تماس با ما
Create your flash banner free online Create your flash banner free online Create your flash banner free online Generate your flash banner free online

-