تبلیغات
شهــــــــــــــــــــــدای مـــــــــــــــــنامــــــــــــنshohadaimanaman - وصیت نامه شهید علی معصومی منامن
 
شهــــــــــــــــــــــدای مـــــــــــــــــنامــــــــــــنshohadaimanaman
وصیت نامه 7شهید روستای منامنshohadaimanaman

http://nanofile.ir/do.php?imgf=1373808308945.jpg 

شوخی با ملائک

از تبار منامین

علی معصومی  منامن

به نام سراینده عشق ،که هر عشقی پیدا ز اوست

من به غیر از تو کسی یار نگیرم آری

 

همت آنست که الا تو نگیرد یاری
 

می خواستم بدون مقدمه و بی حاشیه بروم به سر اصل مطلب، ولی بعض گلویم را فشرد، دلم لرزید، دستهایم سست گشت، قلم ایستاد و ورق رنگین نشد!

مگر می شود در این وادی عشق قدم نهاد قبل از اینکه ادای دین کرده باشی و حرمت را نگه نداشته باشی، ناچار سر تعظیم برآوردم اگر چه دلم لاف گفته باشد و قوة اصطکاک مانع حرکت قلم بوده باشد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه را باید شست.

واژه باید خودِ باد، واژه باید خودِ باران باشد.

در این وادی خیلی ها لب تر کرده اند و قلم رانده اند و پا پیش گذاشته اند و درونها را خالی کرده و ورق های سفید و براق را پر کرده اند و بدین طریق ادای دین نموده و به سر منزلش سوق داده اند.

اکنون ما نیز بر حسب وظیفه و به دلیل تهی بودن اندرونی، خود را به دل سپردیم و اشک چشم  و دَمِش نفس، تا یارای قلم باشند و آنرا به حرکت وادارند، بلکه داشته های دل را از جوهره اش بیافشاند.

گویا در عالم عرفانی سیر می کنند و دل را می ترکانند و چشمها را می شکافند و لبها را می جنبانند.

دم دمای صبح بود که قلم را به خدا سپردیم و یا علی گویان وارد ساحل زیبای عشق و شهادت شدیم تا شاید در صفای صبحگاهی قطره ای از عطر دل انگیزش را در مشاممان بیابیم.

زبان در کمال لکنت، قلم در نهایت سکون، دل در اوج تاریکی و مغز در آستانه خموشی با هم پیمان اخوت بستند تا حق مطلب را ادا کرده باشند، ولی چه راه سخت و طاقت فرسای است و چه مسیر پر پیچ و خم و سنگلاخی برای ماها.

قصه را کوتاه کنیم و به خانه کوچک و محقر با حیاطی نسبتاً بزرگ مرحوم حبیب اله معصومی (که مردی با خدا و اهل مسجد و عبادت بود) برویم. زندگی فقیرانه و بخور و نمیری که سر چند تا بچه قد و نیم قد را می چرخاند.

مرحوم خانم گل سلیمانی همسر حبیب اله دوشا دوش او در معاش خانه آستین بلند کرده بود تا شکم و عقل این بچه ها را پرورش دهند، کارشان کشاورزی در چند قطعه زمین و دامداری (چند رأس گوسفند و بز و گاو) که مایحتاج شان را تامین می کرد.

ماه آخر بهار بود، خرداد ماه، آفتاب داشت گرمایش را به رخ زمین و زمینیان می کشاند و زمین داشت با سرسبزی و عطر گلهایش به افلاک فخر می فروخت، در این هیاهو منامین در دل کوههای سر به فلک کشیده و دشت های پر بارش، زیبایی و عطرش را برای بازدید عموم به نمایش گذاشته بود و دل هر رهگذری را می ربود.

فصل کار بود و معاش، خرداد نیمه های روز هفتمش را طی می کرد، خانم گل خانم خانه و حیاط را جارو کرده بود و کارهای روزمره اش را سر و سامان داده بود و مهیای تدارک نهار برای خانواده بود که درد زایمان به سراغش آمد، (لازم بذکر می باشد که آن زمان اینطور نبود که از چند ماه قبل زنان کار و زندگی را بخاطر بارداری و زایمان تعطیل کنند و خانه نشین شوند بلکه بیشتر تولدهای آن زمان در حین کار خانمها در خانه و یا حتی در مزرعه و جاهای دیگر بود) بچه ها را دنبال مامای روستا فرستاد و ماما آمد و به کمک او پسر بچه ای زیبا و تُپُل متولد شد و با تولد او خانه غرق سرور و شادی گشت و پسر بچه های خانواده برای گرفتن مژدگانی به طرف صحرا محل کار پدر دویدند و توی راه هر لحظه یکی بر دیگری سبقت می گرفت، از دور که پدر را دیدند از سر شوق فریاد زدند بابا بابا! مژدگانی مژدگانی! تا رسیدند پیش پدر او پرسید چی شده! بچه ها نفس زنان گفتند بابا مژدگانی بده یک داداش کوچولو بدنیا آمد. پدر با شنیدن این خبر خوش خدایش را شکر کرد مژدگانی بچه ها را داد و همراه بچه ها با شور و اشتیاق سریع خودش را به خانه رساند و نوزاد را در آغوش گرفت و از اینکه مادر و بچه سالم هستند، نماز شکر بجا آورد. و طبق رسم و رسوم روستا روز ششم تولد جشن کوچک خانوادگی گرفتند نوزاد را بغل پدر دادند و پدر نوزاد را در آغوش گرفت. بعد از تلاوت حمد و سوره و چندین صلوات، اذان را در گوش راستش و اقامه را در گوش چپش زمزمه کرد و با یک صلوات در گوشش اینچنین نجوا کرد: پسرم با نام و یاد یگانه معبود هستی نام امام اوّلمان را بر تو برگزیدیم باشد که در پناه او قرار گیری و هر زمان علی یار و مددکار تو باشد.

علی داشت کم کم بزرگ و بزرگ می شد از همان دوران کوچکی بچه خوش چهره و خنده رویی بود.

علی داشت قد می کشید و نسبت به هم سن و سالانش قوی و بزرگ جثه نشان می داد.

علی داشت پا می گرفت و تاتی تاتی می کرد، چقدر زود زود بزرگ می شد، علی نیز مثل سایر بچه های روستا تا آمد پا بگیرد و راه برود توی کارهای دامداری به مادر کمک می کرد، و هر روز صبح و شامگاه از ریش بزها می گرفت تا مادر آنها را بدوشد، حتی بعضی وقتها هم زورش نمی رسید تا آنها را نگه بدارد. بزها او را هل می دادند و به زمین می انداختند.

و تا پا گرفت که به کوچه و محله برود خودش را در صحرا و چوپانی دید. همراه بزرگترها به صحرا می رفت و در کنار آنها احشامشان را می چراند و یا اینکه سنبلهای افتاده از دست داس و بزرگترها را جمع می کرد و گاهی هم با دستان کوچکش چوبهای خشک را جمع می کرد تا برزگترها آتش روشن کنند و کتری را بجوشانند و چایی درست کنند.

و هنوز گرفتن داس را یاد نگرفته بود که دنبال چهارپایان راه می افتاد تا آنها محصولات جمع شده را از صحرا به روستا حمل کنند.

حالا یک ذره بزرگ شده بود و وقت رفتن به مدرسه بود، مدرسه ابتدایی (یادبود) آیت اله کاشانی منامین که هر بچه قبل از رفتن به مدرسه اسمش را یاد می گرفت.

روز اول مدرسه را پایکوبی می کرد. از خانه تا مدرسه یک دقیقه ای راه داشتند و یا بهتر بگویم همسایه روبرویی مدرسه بودند و بیشتر صبح ها از بالکن خانه زنگ مدرسه را می پایید و به محض اینکه زنگ می خورد و تا اینکه بچه ها در صف قرار گیرند خودش را به اول صف (بعلت بلند قد بودنش از بقیه همکلاسیهایش) می رساند. کلاس اول و دوم و سوم ابتدایی را با موفقیت گذراند. از بس که بازیگوش و شلوغ بود، سر به سر همکلاسیها و حتی بچه های کلاسهای بالاتر از کلاس خودش می گذاشت و با آنها شوخی می کرد. و بدین خاطر هر روز دم دفتر مدرسه منتظر مدیر بود و یا اینکه باید والدینش را به مدرسه می آورد. در کل بچه بازیگوش و پر جنب و جوشی بود. در سال چهارم ابتدایی، شیطونی کرد و کتابهایش را با ماشین علف خرد کنی خرد کرد و درس و مشق را برای همیشه تعطیل کرد.

از کودکی شیرین زبان و شوخ طبع بود و هر چه بزرگتر می شد علاوه بر شوخ طبعی بر زیبایی قد و قامتش می افزود.

از دوران کودکی دستیار پدر و مادر در کارها بود، و در روستا پسر بچه ای که به مدرسه نمی رود محکوم به چوپانی است و دوران کودکی و نوجوانی را در صحراها و کوههای روستا به چوپانی گذراند. و از آنجایی که قوی پنجه و بلند قد تر بود از هم سن و سالانش یکی دو سال بزرگتر نشان می داد.

دیگر جوان رعنایی شده بود با جوانان روستا مسابقه می گذاشتند و در هر بازی (بازی های روستا شامل کمر بند زنی (قیش وردی) بییس بال (توپ آقاجی و توپ وردی)) و مسابقه (وزنه برداری و مچ زنی) حتماً نفر اول بود. در حالی که دوستانش توانایی تکان دادن وزنه را نداشتند ایشان چندین بار آنرا بالای سر می برد. یکی از همسالانش را با دست راست و دیگری را با دست چپش بر میداشت و میدان روستا را دور می زد.

به بازی بگویند همسال من

 

به ابر اندر آمد چنین یال من
 

روحیات خاصی داشت و به همه احترام می گذاشت، با کوچکترها کوچک و با بزرگترها بزرگ بود، اخلاقش زبان زد همه بود، همیشه خنده بر لب داشت و با شوخی اطرافیانش را شاد نگه می داشت، در بدترین وضع مزاجیش دیگران را می خنداند و با اینهمه خصوصیات، آدم با احساسی بود طوری که با کوچکترین اختلاف پدر و مادر، حالش بهم می ریخت و زار زار گریه میکرد و اصلاً دوست نداشت کسی را بی حال ببیند و کسی به یاد ندارد که با او باشد و بی حال و عبوس بماند. هر جا او بود آنجا محفل طنز و شوخی و خنده بود، طوری که اطرافیان از خنده زیاد دل پیچه می گرفتند.

ما خنده را به روی مردم بی غم گذاشتیم

 

گل رابه شرح چشمی شبنم گذاشتیم

حتی با حیوانات هم مهربانی می کرد، بزها را روی شانه هایش می گرفت تا از برگهای درختان بخورد و گاهی با آنها هم شوخی می کرد.

در دسته های مذهبی هم همیشه در صف اول بود و ارادت خاصی به امامان داشت. و در ماه محرم و شبهای عزا زنجیر بر دل دل می زد و غم بر سینه سوخته خود، و با نوحه ها و رجزهایی که زمزمه می کرد خودش را آرام می کرد.

در سن 17 سالگی که جوانی برومند و قوی پنجه شده بود، برای کمک خرجی خانواده همراه برادر بزرگ و چند تن از جوانان روستا رهسپار لنگرود شد. لنگرود، جایی که اکثر جوانان روستا برای کمک خرجی به آنجا پناه می بردند و در آنجا به کارگری مشغول می شدند. او دو و حتی سه برابر هم طرازانش قدرت داشت و کار می کرد.

یکی از سفارشاتش به برادر بزرگ خود این بود که همیشه مواظب پدر و مادر باش چرا که مجوز ورود به بهشت همین دو نفر است. فامیلهای دور را سفارش می کرد، می گفت که باید به آنها سر زد و جویای حال آنها شد و خود نیز همیشه به جویای احوال آنها بود.

بالاخره سال 66 رسید، سالی که منامین بیشترین سرباز وظیفه را داشت، در آن سال از هر محله دو یا سه نفر بهتر بگویم 15 جوان همزمان در 18 مهرماه به سربازی اعزام شدند.

از خلخال مستقیم عازم سنندج شدند و در آنجا سه ماه آموزش نظامی دیدند.

هم دوره ای هایش در آموزش خاطرات زیادی از شوخی های علی به یاد دارند و یکی از آنها خاطره اش را از اینطوری تعریف می کرد که شبی از شبهای آموزش که هوا خیلی کولاک بود و برف و بوران، علی با یکی از بچه ها شوخی کرد و آسایشگاه از خنده بچه ها، بهم ریخت و افسر نگهبان بیدار باش داد و همه را از آسایشگاه بیرون کرد و روی برف در سرمای سوزناک سنندج به خط کرد و تنبیه دسته جمعی را شروع کرد که باز با شوخی های علی همه در آن حال و هوا زدند زیر خنده که افسر نگهبان با ناراحتی قهر کرد و رفت.

دوره آموزش نظامی تمام شد و در تقسیم بندی افراد، علی را بعلت قد و قامت و چهار شانه بودنش به گردان تکاوری فرستادند و گردان تکاوری را از آنجا راهی مریوان نمودند و در مریوان بعد از گذراندن دوره تکاوری در گروهان یکم، گردان 798 لشگر 32 به خط مرزی عراق منتقل شدند.

چند روزی در عید نوروز 67 به مرخصی آمده بوده، موقعی که داشت از مرخصی بر می گشت (از خانه برادر تا ترمینال غرب) محمد برادر بزرگش از حال و هوای جبهه و جنگ می پرسد. در جوابش می گوید مطمئن باش که یک وجب از خاک را به دشمن نمی دهیم، می گفت تو فقط مواظب پدر و مادر باش، بعد برادرش می پرسد که پدر و مادر بدون تو می میرند، می گفت شاید ده سال زودتر بالاخره همه خواهند مرد. هر چه برادر بزرگتر سوال می کند او جواب حاضر و آماده ای می دهد.

6 ماهی از خدمت سربازی و سه ماهی از خدمت در مریوان می گذشت، مریوان چهره بهاری بخود گرفته بود و عطر آلاله و شب بوها مریوان را پر کرده بود. ارتش خودش را برای بیست و نهم فروردین (روز ارتش) آماده می کرد و هر روز تمرین بود و مانور.

گهگاهی زمزمه های عملیات به گوش می رسید چرا که تحرک گروه تکاوری خود گویای این کارها بود، اینبار نوبت ارتش جمهوری اسلامی بود که به قلب دشمن بزند.

بیست و یک روز از سال 67 سپری شده بود، با غروب آفتاب و شروع سیاهی شامگاهی فرمان حرکت گروهان تکاوری صادر شد، هنوز کسی چیزی نمی دانست که مقصد کجاست ولی سربازها در گوش هم پچ پچ می کردند، سربازان گروهان حال و هوایی دیگری داشتند.

حرکت از زیر ارتفاعات کله قندی شروع شد و از شیارها و دره های عمیق و از کنار آبشارها که صفای دیگری به آن منطقه داده بود و شرشر آب در تاریکی و سکوت شب آرامش کوهستان را بهم ریخته بود و صدای آب آبشارها در کوهها طنین انداز می کرد و وجود این آبشارها خود امنیتی بود در ارتفاعات سنگ معدن که صدای حرکت سربازان را می بلعید. برفها نرم شده بودند و داشتند از سنگها و کوهستانها وداع می کردند. و مسیر راه بعلت صخره و سنگلاخ عاری از مین بود و در مسیر راه از پرتگاه های خطرناکی رد می شدند و یک لحظه غفلت کافی بود که به عمق دره های تنگ و تاریک سقوط کنند بطوریکه حرکت بکندی صورت می گرفت ولی این راه سخت و خطرناک برای آنهایی که مثل علی دوران خود را در کوهها و پرتگاهها و دره های امثال روستای منامین سپری کرده اند زیاد سخت نبود و علی می توانست آنجاها را با سرعت برود ولی بخاطر اینکه به دوستانش کمک می کرد، مواظب آنها بود که نکند پایشان بلغزد. بالاخره آن مسیرها را پشت سرگذاشتند و خود را به چند متری عراقیها رساندند بطوری که صدای عراقیها و بوی سیگار آنها را می شد فهمید. گروهان مستقر شد و تیربارچی ها آماده شلیک شدند.

حدود ساعت دو بامداد عملیات بیت المقدس 5 با رمز ابا عبدالله الحسین شروع شد و در یک چشم بهم زدن دیدبانهای عراقی را زدند و بلافاصله خود را به کانال رساندند و سیم خاردارهای ورودی کانال را که دشمن جاسازی کرده بود را از سر راه برداشتند و وارد کانالهای پدافندی دشمن شدند. عراقیها کاملاً غافلگیر شده بودند و از ترس و دستپاچگی زمین و زمان را به آتش بسته بودند و زیر شدیدترین آتش قرار داده بودند بطوریکه منطقه به جهنمی از دود و آتش تبدیل شده و دیگر جایی برای بلند شدن از کانال نبود و در همین اوضاع و احوال خون و آتش علی باز داشت با بچه ها شوخی می کرد. جایی که دزدیدن گوش از آتش دشمن با آن قد و قامت خیلی سخت بود، و تیرها از بغل گوش علی زوزه می کشیدند، او روحیه عجیبی داشت حتی با زحمی ها و شهدا شوخی می کرد.

ای گل! که موج خنده ایت از سر گذشته است

 

آماده باش گریه تلخ کلاب را 

نزدیکی های صبح بود، تو گوی در ادبیات به آن لحظه صبح صادق می گفتند، در حال مبارزه سخت با دشمن بودند که ناگهان خمپاره ای زوزه کشان داخل کانال افتاد و علی را همراه چند تا از زمین کند و به آسمان برد. گویا آسمان می خواست از شلوغی گرد و غبار استفاده کند تا علی را برباید، میان زمین و آسمان کشمکش بود، آسمان به همت افلاک از خورشید (که کم کمک وقت آمدنش بود) یاری می جست و زمین هم به تنهایی مقابله می کرد، خدایا چه تماشایی بود، دعوایی آسمان و زمین، بالاخره زمین بر آسمان با آنهمه جلال و جبروتش چیره گشت و علی را در آغوش گرفت. تیرهای خمپاره بدن علی را سوراخ کرده بود، یکی از پا، آن یکی از سینه و دیگری از صورت و بازو و شانه.

تا تیر در کمان بود، رنگ نشان ندیدم

 

چون شد نشانه پیدا، تیر و کمان ندیدم
 

گویا میهمانی تیر بود، علی آغوشش را باز کرد و جشن تیر به راه انداخت و به هیچ کدام از تیرها جواب رد نداد. تو گویی خون شوق و خون شادی، داشت جاری می شد، سیل خون به راه افتاده بود و کانال خونها را می مکید، چقدر شیرین بود برای کانال.

آری تیر عشق بود، آری جشن تیر ریزان بود، آری جشن و پایکوبی بود، داشت لبخند می زد، از بس که جوان رعنا و خوش اندامی بود، تو گویی با ملائک شوخی می کند، تو گویی استقبال گرمی داشت، تو گویی بر روی پران ملائک حرکت می کرد.

تیرها امانش ندادند افتاد زمین، بدون اینکه فرصت کند دست بر زمین بگذارد.

 افتاد داخل کانال، دیگر در امان بود، دیگر آن اندام درشت و چهارشانه و قد و قامت بلند در کار نبود که تیری بهش بخورد، دیگر کانال جان پناه و سایبانش شده بود.

رکن واجب سجده بر این است که با پیشانی ادا کنی، ولی در حیرتم که چرا علی صورتش را بر زمین نهاد، گویا یار دوست داشت چیزی در گوشش نجوا کند، لبانش داشت می جنبید، گویا داشت با ملائک آسمان شوخی می کرد و گویا داشت سر به سر آنها می گذاشت.

آری گرمای بوسه های یار را حس می کرد! بوسه بر لبان خسته علی، بوسه بر قدمهای خسته علی، بوسه بر دل شاد علی، بوسه بر صورت بشاش علی، بوسه بر شانه های استوار علی، بوسه بر لباسهای خاک آلود علی، بوسه بر اندام خون آلود علی،

یار داشت هلهله می کرد، یار داشت گلریزان می کرد، یار داشت گلهایش را می چید، یار داشت بلند بلند می خندید،

بدن مبارکش داخل گودال ماند و دیگر کسی از او خبر دار نشد.

گویا زمین علی را به آغوشش گرفته بود و نوازشش می کرد.

تب و تاب جنگ خوابید، ولی کسی از علی خبری نیاورد، اسمش را جزو مفقودین اعلام نمودند.

امان از دل مادر،

در فراق گل خود، ای بلبل

نه فغان برکش و نه زاری کن

صبر بنما و بردباری کن

مکن آشفته موی چون سنبل

صدای جنگ به گوش پدر و مادر رسیده بود، همرزمان علی برگشتند روستا، ولی علی با آنها نبود، آنها جریان را فهمیده بودند! بی سر و صدا آمدند روستا، نکند که پدر و مادر علی بفهمد و سراغش را از ما بگیرد. آمدن آنها به گوش پدر و مادر علی رسید، پدر با دل خود خلوت کرد و ساخت ولی مادر به در یک یک آنها رفت ولی همه شان یک حرف می زدند و آن اینکه او با ما نبود و ما در جای دیگر بودیم.

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

 

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
 

ولی مگر می شود دل مادر را آرام کرد و بهش دروغ گفت. کم کم چیزهایی گیرش آمد.

هر روز منتظر در زدن علی بود، و به امید آمدن پسرش زنده بود.

قاصدک ! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا، وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، امّا، امّا

گِردِ بام و درِ من

بی ثمر می گردی

قاصدک!

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری، نه دیّار و دیاری – باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی باکس،

برو آنجا که ترا منتظرند.

 بعد از چهار سال انتظار پدر و مادر، پلاک علی آوردند و گفتند علی شهید شده است.

در این چهار سال خدا می داند که چه ها بر پدر و مادر و دیگران نگذشت، یک روز خبر می آوردند که زنده است و در عراق اسیر است، یک روز می گفتند که نامه ای از علی آمده است و روز دیگر خبری دیگر.

آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین

 

آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست

حال صورت اینچنین و حال معنی خود مپرس
 

 

روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست

رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری

 

ذره ذره خاک را از خالق جبار مست

انشاء الله که خداوند ما را از رهروان آن بزرگواران قرار دهد.





نوع مطلب :
برچسب ها : وصیت نامه شهید علی معصومی منامن، شهدای منامن، مرتضی غلامی منامن، روستای منامن، شهیدی منامن، فیلم منامن،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

وصیت نامه 7 شهید روستای منامنshohadaimanaman

مدیر وبلاگ : مرتضی غلامی منامن
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

دریافت همین آهنگ
اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود قیمت سکه چاپ این صفحه چاپ این صفخه تماس با ما
Create your flash banner free online Create your flash banner free online Create your flash banner free online Generate your flash banner free online

-