تبلیغات
شهــــــــــــــــــــــدای مـــــــــــــــــنامــــــــــــنshohadaimanaman
 
شهــــــــــــــــــــــدای مـــــــــــــــــنامــــــــــــنshohadaimanaman
وصیت نامه 7شهید روستای منامنshohadaimanaman





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شهدای والا مقام خلخال

شهید بهارعلی غلامی

نام:  بهار علی

نام خانوادگی: غلامی

نام پدر: فتحعلی

محل تولد: منامین

محل شهادت: سردشت

تاریخ تولد:  1350

تاریخ شهادت:    15/5/66

 

زندگینامه

بسیجی شهید بهار علی غلامی به سال 1350 دریک خانواده مذهبی در روستای منامین از توابع بخش خورشرستم دیده به جهان گشود. در شش سالگی قدم به مدرسه گذاشت .دوره ابتدائی ومقطع راهنمائی را باموفقیت به پایان رساند .درسال 59 پدرش دار فانی راوداع گفت ومسئولیت شهید در تامین مخارج خانوادهاش چند برابر گردید. بنابراین ضمن تحصیل در امورات کشاورزی نیز فعالیت می کرد. وی از اخلاق ورفتار نیک پسندیده ای برخوردار بود. نماز وروزه ودیگر فرایض دینی را به نحواحسن انجام می داد .با شروع جنگ تحمیلی داوطلبانه سنگر مدرسه را ترک وبه سنگر دفاع از ارزشهای اسلامی رفته و پس از ماهها نبرد علیه کفار متجاوز ودشمنان قسم خورده انقلاب در اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

روانش شاد





نوع مطلب :
برچسب ها : بسیج هشجین، شهدای خلخال، شهدای هشجین، شهدای منامین، شهدای اردبیل، شهدای ایران، مرتضی غلامی منامن،
لینک های مرتبط :



 

نمی دانم چرا زمانی که همه سعی دارند شهدا را از یاد ببرند!

تازه دل من دلتنگ تر از همیشه می شود1

چرا؟ من فکر می کنم آنها هر روز مرا صدا می زنند

نمی دانم چرا هر روز درمقابل آنها احساس وظیفه می کنم

چرا قلمم هر روز به نام آنها و به یاد آنها می چرخد

هر جه از دنیا، از دور و برم و از همه چی دور می شود و فقط و فقط به یاد آنهاست

نمی دانم چرا نمی توانم مثل چیزهای دیگر از آنها دور شوم و مثل کسای دیگر از آنها دور نه بلکه سرد بشوم

نمی دانم چرا با یاد آنها، و حتی با اسم شهید و شهادت می آید دلم غریبانه می گرید

نمی دانم چرا وقتی قلمم راه می رود چشمانم پر از اشک می شود

نمی دانم چرا امیدم، آینده ام به آنها ختم می شود

نمی دانم چرا؟ زمانهایی، وقتهای زیادی با انها قهر می کنم ولی باز چشمان و قللمم دنبال آنها می دود

نمی دانم، نه راه آنها را می روم، نه دنباله روشان هستم، و نه اینکارها از دست من بر می آید

ولی چرا قلم همیشه کچ می کند به طرف آنها

چرا قلم در راه آنها و پشت سر انها بدون نیاز به دل هلهله می کند و قصد رمیدن می کند

نمی دانم دلم تنگ غروب است یا تنگ صبح و آفتاب

غریبانه دل به سوی آنها می تکاند، با همه و همه کس قهرم، ولی گویا اینها ول کن نیستند

با اینکه آنها را مقصر می دانم ولی آنها به من لبخند می زنند

با اینکه آنها را مایه تباهی میدانم و آنها باز مرا می خوانند

با اینکه آنها را سخت کننده زندگی می دانم ولی آنها تبسم می کنند

با اینکه آنها را ناسزا می دهم ولی آنها دعا می خوانند

با اینکه با آنها قهرم ولی آنها سرود آشتی سر می دهند

با اینکه در را به روی آنها می بندم ولی آنها از پشت بام صدایم می کنند

با اینکه آنها را خطا کار می دانم ولی آنها با روی باز مرا می طلبند

با اینکه آنها را مرده می انگارم ولی آنها مرا نوازش می کنند

با اینکه آنها را دیوانه می پندارم ولی ولی آنها مرا به شوق می آورند

گویا آنها سرسبزی و بهاری و شکوفه سازند

گویا ما برگ ریزان و خزان و در همیم

گویا آنها ترانه می سرایند و ما غمنامه

گویا آنها آواز جاودانگی سر می دهند و ما پایان خط

گویا آنها به بالاها رفته اند و ما اندر خم یک کوچه ایم

عقل و دل را به قلم می سپاریم تا از غنچه ای بسراید که در فصل شگفتنش گلاب گشت و عطرش را به ما ارمغان داد،

اگر چه مشام ما هرگز یارای شمیمشان نشده و نخواهد شد.

قطره، قطره قدم بر می داریم و کوله بار قلم را زین کرده هرگز تا لاک پشت وار سوی شمیم گسیل شده، باشد که حق به دل پینه بسته ما نظری نموده تا بلکه از برکت و نظرگاه این قوم بی ادعا شفاعتی یابیم

یکی بود و یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود،

زیر گنبد کبود، در زمانهای نه چندان دوری در روستای منامین از بلاد خورش رستم خلخال آقا بهمن کلبه کوچکی داشت، کلبه ای که گرم شده با یک همسر فداکار و یک دختر کوچولو، کلبه ای که سفره هفت سین نوروز 1343 در اتاقک کوچکش پهن شده بود، سفره ای که مزین بود با قرآن و آیینه و هفت سینش (همچو سنجد و سیب و سرکه و نخود کشمش و عدس و گندم برشته).

هشت روزی از فروردین ماه 43 گذشته شده بود به میهمانی کوچکی برای نهار تدارک دیده بودند، منور خانم داشت سفره نهار را جمع می کرد که ناگهان درد زایمان به سراغش آمد (آنروزها مثل امروز نبود که مادر 6،7،8 و یا نه ماه مواظب بچه اندرونی شان باشن، مادران تا لحظه زایمان مشغول کار و تلاش برای گذران امورات خانه دوشادوش مرد خانه بودند) مادر آقا بهمن که خود مامای قابلی بود به کمک منور خانم شتافت، و چند لحظه ای بعد با صدای نوزاد فضا غرق در شادی شد و همه شاد و شادمان به هم تبریک گفتند.

ماما، پدر بچه را خواست، پدر آمد و ماما یه پسر توپولو و سفید را گذاشت بغل پدر، پدر از شوق خوشحالی اشک توی چشمانش پر شده بود، بچه را در آغوش گرفت و بوسید.

روز ششم تولد یک میهمانی کوچکی گرفتند و نوزاد را دست پدر بزرگش دادند تا اسم انتخابی را بر گوش نوزاد نجوا کند، پدر بزرگ با چند صلوات، اذان را در گوش راست و اقامه را در گوش چپش تلاوت کرد، و با صدای بلند گفت پسرم با نام الله و به مدد پیامبر بزرگمان تو را سالار می نامم، تا سالارمان علی همیشه یاورت باشد.

سالار کم کم تو روستا بزرگ می شد، آرام و خجالتی، روستا بود و کارهای همیشگیش، سالار همراه پدر به صحرا می رفت و در کارهای کشاورزی و دامداری کمک دست پدر بود.

وقت مدرسه شده بود، پدر دست سالار را گرفت برد مدرسه یاد بود منامین ثبت نام کرد، روز اول مدرسه خوشحال و شادمان با لباسها نو و کیف، دفتر و مداد قشنگ، دست در دست مادر به مدرسه رفت و برگشتنی بدو بدو خوشحال از گرفتن کتابهای درسیش به خانه رسید و آنها را در اتاق خانه به نمایش گذاشت، تا همه ببینند.

در دوره دبستان بچه آرام و مودب و شاگردی منظم و نسبتاً خوبی بود.

دوران ابتدایی که تمام شد برای ادامه تحصیل در مدرسه راهنمایی هشتجین ثبت نام نمود و سال اول و دوم را گذراند ولی چون دوستانش درس و مشق را ول کرده بودند او هم قید درس و مشق را زد و رفت دنبال کار.

سالار را در روستا جوانی آرام و با وقار و با حیا و خوش پوش می شناختند و با دوستان و آشنایان مهربان بود و خوش قلب، بیشتر با دوستانش می گفت و می خندید.

سالهای بعد ترک تحصیل تا دوران سربازی را به کارگری مشغول شد تا کمک خرج پدرش باشد.

 سال 1361 بود (آن روزها، پاسگاه یک سرباز را مامور می کرد تا به روستاها رفته و اسامی کسانی را که وقت سربازی شان رسیده را می خواند) که با فراخوان داوطلبین سربازی،  خودش را برای خدمت سربازی آماده کرد و همراه همسن و سالانش که حدوداً 6 نفری می شدند به عجب شیر اعزام شدند و سه ماه در پادگان عجب شیر آموزش دیدند و بعد از آموزش، ارتش نیروها را تقسیم کرد و قرعه گروه شان به سومار خورد، در سومار گروه خط شکن و در اولین منطقه مرزی قرار گرفتند، تا از مرز و بومشان دفاع کنند.

نامه ای به خانواده

«بسمه تعالی

خدمت پدر و مادر عزیز و مهربانم سلام علیکم

امیدوارم که در زیر سایه خداوند متعال صحیح و سالم بوده باشید، سلام من را به تمام دوستان و آشنایان برسانید و از طرف ما هیچگونه نگران نباشید به امید خدا پیروزی نزدیک است و اسلام پیروز خواهد شد، فعلاً ما در جبهه سومار هستیم شاید این آخرین نامه باشد که برای شما عزیزان می فرستم اگر خدا خواست که ما شهید شدیم زیاد ناراحت نباشید خداوند یار و یاورتان باشد و دیگر اینکه بنده با قدرت نظامی در یک سنگر هستیم و اینجا هم مثل خانه خودمان است دیگر عرضی ندارم سلام مرا به همه برسانید و برای امام و رزمندگان اسلام دعا کنید.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

قربان شما سرباز وظیفه

سالار بابایی  در مورخه 29/9/62»

شهادت

ارتش در خط مقدم جبهه برای دفاع از مرز و بوم، برای هر روزش برنامه خاصی داشت، صبح روز نهم بهمن ماه 62، در تدارک حمله، دستور کندن و ساختن سنگر را صادر کرد، عده ای از سربازان مشغول کندن زمین و تعدادی وظیفه پرکردن کیسه های شن و خاک و عده ای هم درست کردن و روبراه کردن سنگرها را بر عهده داشتند، و سالار هم از دسته سوم این گروه بود، تا ظهر سنگرهای زیادی را آماده کردند و ظهر بر از صرف نهار و استراحت دوباره مشغول کار شدند، در همین حین دشمن متوجه موضوع شده و با آتشپار خمپاره ارتش را مورد هدف قرار داد، با اولین خمپاره سربازانی که مشغول کندن زمین بودند با خاک یکسان گشتند و به آسمانها عروج کردند و آنهایی که یک خط پشت بودند، قربانی ترکش های خمپاره کشتند، سالار در حال بازسازی سنگر ریخته شده بود و داشت کیسه خاک را بلند می کرد که روی کیسه های دیگر بگذراد که ترکشی از غیب سینه اش را شکافت، داشت می افتاد که ترکشی دیگر بر سرش خورد و شربت شهادت را نوشید و به ندای حق لبیک گفته و جان به جان آفرین گفت و تسلیم حق گردید.

شهادت سالار از زبان یکی از همرزمانش (قدرت اله نظامی منامن)

در کله قندی، ساعت 2 بعد از ظهر روز 9 بهمن 1362 دیده بانی می دادم، سالار با یکی از همرزمانش در چند متری نگهبانی داشتند سنگری درست می کردند، ناگهان آتش دشمن بر قرارگاه ما باریدن گرفت، یکی از خمپاره ها نزدیک سنگر آنها اصابت نمود و چندین ترکش به سوی آنها رفت، دیگر از گرد و غبار، سنگر آنها دیده نمی شد، و دوستش داد می زد که سالار شهید شد، خودم را از برجک دیدبانی به آنها رساندم، دیدم تیری بر سینه اش اصابت نموده و تیری دیگر بناگوشش را دریده، سالار را کول کرده از زیر آتش به عقب آوردم، و در ادامه می گفت که این صحنه مرا داغون کرده بود، دیگر نای رفتن نداشتم، فرمانده مرا صدا زد و گفت تو برو به مرخصی، و من قبل از کاروان شهدا به روستا رسیدم، ولی از شدت ناراحتی جرأت سخن گفت نداشتم، و با کسی حرف نمی زدم، ولی می شنیدم که همسایه ها می گویند که «قدرت» از خدمت سربازی فرار کرده و من برای اینکه چشمم به پدر و مادر سالار نخورد از خانه بیرون نمی رفتم، در همین زمانها، یک روز سالار به خوابم آمد و مرا دلداری داد و گفت اینقدر ناراحت نباش، من همیشه پیش شما می آیم و به شما سر می زنم و نگران من نباشید، جای من بهتر از جای شماهاست.

از آنجایی که همه دوستان و همردیفان و همرزمانش تعریف می کنند، سالار جوانی رشید و با حیا، با وقار و با صداقت، پاک دل و متین بود.

سالار انتخاب شد، بخاطر صداقت و وقارش، او لبانش را بر سینه سالار نهاد و قلبش را بوسید و رسم است که اگر کسی را زیاد دوست داشته باشند بر بناگوشش بوسه می زنند، او هم لبانش را بر بناگوشش نهاد و او را بویید تا نجوای یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه را به طنین در بیاورد.

ترکش سینه اش را درید و سالار به جای رکوع دست به سینه زد و دو زانو به سجده رفت و با خدای خود درد و دل می کرد و راز و نیاز، در حال سجده بود و داشت سجده اش طولانی می شد که ترکشی دیگر شقیشه اش را شکافت، خون از سرش جاری گشت و جز زیبایی ها و معبودش دیگر چیزی را ندید و خود را بر روی بالهای فرشتگانی یافت که به استقبالش آمده بودند و فرشتگان او را در آغوش خود به آسمانها بردند، او آسمانی شد و سالار آسمانها گشت.

آری آری، او در سجده بود و با خدای خود!

آری آری او در سجده بود و در میعادگاهش!

آری آری او در سجده بود و در راز و نیایش!

آری آری او در سجده بود و در حال نماز!

آری آری او در سجده بود و در عبادت!

آری خدا او را دوست داشت که ترکش در قلبش فرو رفت، نه نه آن  ترکش نبود بلکه آن تیر عشق بود بر قلب عاشقش بوسه زد، سالار با یک بوسه آرام نگرفت بلکه قرارش بیشتر بود و داشت شلوغش می کرد که ترکشی دیگر امانش نداد و آغوشش گرفت.

خبر دار شدن خانواده

گویی مادر از یک چیزهایی بو برده بود، کم تحمل شده بود و بی حوصله، نگران بود و دلواپس، هر روز و هر شب بهانه سالار را می گرفت و تو خواب و بیداری دور از چشم دیگران گریه می کرد و با رویاهای پریشان از خواب بیدار می شد.

طبیعت منامین کم کم بوی نوروز گرفته بود، مردم یواش یواش خانه تکانی را شروع کرده بودند، منور خانم هم داشت خانه کوچکشان را خانه تکانی می کرد.

صبح روز 17 بهمن ماه 62، ماشین تویوتای سپاه به روستا آمد و در میدان اصلی روستا که خانه بهمن هم به آنجا مشرف بود توقف کرد و سرنشینان به منزل مسئول پایگاه رفتند و خبر شهادت سالار را دادند و پیکی خواستند تا این خبر را به پدر و مادرش برساند، کسی توان گفتن این خبر را نداشت، به ناچار یکی را انتخاب کردند که آقا بهمن را صدا بزند، در خانه به صدا در آمد، آقا بهمن بیرون آمد تا ماشین و افراد را دید، یه هو دلش ریخت، و زبانش بند آمد.

پیک گفت که چیزی نشده، سالار زخمی شده و ما مجبوریم شما را ببریم بیمارستان، دیگر همه چیز برای پدر روشن بود، چرا که چندین بار خودش این صحنه را (برای شهدای منامن) دیده بود، اما نای برگشتن به خانه و رو در رو شدن با منور خانم را نداشت، صدای پیچ پیچ اهل خانه را به بیرون خانه کشاندن و مادر فهمید که کار از کدام قرار است، پدر و مادر به هزاران دلهره و اضطراب به خلخال رسیدند، و در بنیاد شهید خلخال با جعبه های شهدا روبرو شدند، دیگر کار از کار گذشته بود پدر و مادر خود را بر بالین فرزند شهیدشان می دیدند.

کاروان شهید، از خلخال راهی منامین شهید، در راه روستا مردم شهر هشتجین  به استقبال کاروان آمدند و با شکوه خاصی آن را استقبال و بدرقه کردند، در ورودیه روستا همه مردم روستا از کوچک و بزرگ در دسته های سینه و زنجیر زنی به استقبال کاروان شهید آمده بودند و حال و هوایی خاصی را به روستا بخشیده بودند.

همه بر سر  و سینه می زدند و ناله می کردند با شعار

 

این گل پر از کجا آمده

 

از سفر کربلا   آمده

 

 

این گل پرپر به کجا می رود

 

سوی حسین به کربلا می رود

 

از سالار استقبال می کردند، او را روی سر و شانه و دستهایشان گرفته بودند و همه غرق در اشک و ماتم و عزا بودند.

به گلستان شهدای روستا بردند و در دامان دیگر شهدای روستا جا دادند، گویا شهداء هم به پیشوازشان آمده بودند. او را در آغوش گرفتند و دیگر به کسی تحویل ندادند و در جوار هم آرمیدند.

اینک اینجا محل زیارتگاه عاشقان  و میعادگاه مومنان شده است.

نویسنده : ساعد شاد منامن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شهید علی نظرزاده

 نام  :  علی

نام خانوادگی :   نظرزاده

نام پدر :  بابا

محل تولد : روستای منامین از توابع بخش خورش رستم

تاریخ تولد : 04 / 01 / 1344
تاریخ شهادت : 12 / 12 / 65
محل شهادت :  شلمچه کربلای

http://nanofile.ir/do.php?imgf=13738083096.jpg

مسئولیت : فرمانده محور بهداری لشکر 31 عاشورا

زندگینامه
در تاریخ  چهارم فروردین ماه سال 1344 در روستای منامین از توابع بخش خورش رستم خلخال و در خانواده ای مذهبی و متدین دیده به جهان گشود و در محیطی آکنده از صفا و صداقت و محبت خاندان ولایت پرورش یافت .

تحصیلات ابتدایی را در همان روستا به پایان رساند و برای ادامه تحصیل عازم هشجین گردید .

بعد از اتمام دوره راهنمایی به واسطه احساس تکلیف و علاقه وافر  به  فعالیت های علمی و حضور  فعال در صحنه های انقلاب اسلامی  ،  به موازات تحصیل مشغول  همکاری با واحد بسیج سپاه شد .

در همان ابتدای فعالیت  کاردانی و شایستگی های فراوانی در اجرای ماموریت های محوله در مناطق مختلف  جنگی از خود نشان داد که این امر موجب جلب توجه مسئولین گشته و جهت عضویت رسمی در سپاه خلخال پذیرش گردید . به واسطه ابراز شجاعت و صداقت در عملیات های مختلف  مسئولیت های خطیری را عهده دار شد .  کرامات اخلاقی وی زبانزد  عام و خاص بود . وی عمل را بر شعار ترجیح می داد . انسانی کامل بود که قبل از همه محبت ها ، محبت خدا را در دل  ریشه دوانیده بود و به همین علت بود که هرگز  علاقه شدید خانوادگی  مانع از حضور در جبهه ها نمی شد . سرداری دلاور  بود که مشاهده قامت رعنایش در صحنه های  حساس عملیات ، توان و نیرو در کالبد  همرزمانش می دمید و شیوایی کلام و ابهٌت  و وقار چهره اش یاد مجاهدان بدر و احد را در خاطره ها زنده می کرد .

همواره فرماندهی پرتوان  و قوت قلبی بزرگ برای همرزمان بود . همرزم شهید باکری ها  بود که بار سنگین مسئولیت جهاد را نه بر دوش ، بلکه بر دل داشتند .

طبق گفته همرزمانش  ، شهید باکری برپیشانی او بوسه می زد .

در صورت فراغت به دیدار خانواده شهدا می رفت به  یاری مستمندان می شتافت و دلجویی از اینان را به همگان  توصیه می نمود و واو را کانون الفت  به خصوص در زادگاهش می دانستند .

درتمامی عملیات ها  سعی می کرد  شرکت نماید  و در اکثر آنها هم مسئولیت های مهمی را  بر عهده داشت .

دوستانش می گویند: قیافه علی از چنان شجاعت و هیبتی برخوردار بود که وقتی برای سرکشی به سنگر ها می رفت  رزمندگان از سنگرها بیرون می آمده و با دیدن ایشان روحیه می گرفتند .

شهید نظر زاده  در عملیات کربلای 5 مسئولیت محور عملیاتی  بهداری  لشکر31 عاشورا در جبهه شلمچه را بر عهده داشت . قبل از شروع عملیات  دوستانش  در چهره او نورانیتی خاص مشاهده می کردند  و موقع رفتن به خط مقدم  ، مرتب نگران او بودند و سرانجام در همین عملیات آتش آرپی جی  7 دشمن سینه مبارکش را شکافت و این شهید بزرگوار  قبل از اینکه خبر تولد دخترش را بشنود دعوت حق را لبیک گفته و به دیار باقی شتافت .

خاطره از شهادت

( رحمت اله نیکبخت : در عملیات کربلای 5 توفیق این را داشتم که به عنوان راننده آمبولانس در خدمت رزمندگان لشکر همیشه پیروز عاشورا باشم . در حوالی ساعت 4 صبح روز شهادت شهید نظرزاده به همراه برادر علی غفاری از همکارانمان در منطقه بودیم و ایشان نیز مسئولیت یکی از محور های بهداری لشکر  راداشت و باتفاق ایشان بعد از شکستن خط اول عراقی جهت کمک به مجروحین به جلو حرکت کردیم و در قسمتی از کانال پرورش ماهی منتهی به شهرک دوئیجی عراق رسیدیم که آتش دشمن توان حرکت را به شدت کند کرده بود ولی به یاری خدا از زیر آتش رد شده در نخلستانهای جلو مستقر شدیم   . 7 – 8 دستگاه آمبولانس بودیم و تلگراف تولد فرزند شهید نیز همراه ما بود و این درگیری تا ظهر همان روز که جمعه بود ادامه داشت و بخاطر نیاز یکسری مجروحین را به عقب آوردم و چون موقع رفتن به خط تاریک بود سر از اورژانش لشکر امام رضا (ع) مشهد در آوردم و تابه مقر اورژانش خط لشکر برسم درست موقع ظهر بود . به محض رسیدن به مقر مورد عتاب یکی از دوستان قرار گرفتم که خیلی عصبانی و نگرانم بود و دیدم کلاهم پس معرکه است و سکوت کردم و جمع را دیدم که خیلی ناراحت و برخی ها گریه می کنند . از قاضیان نامی که از اهالی تکاب و مسئول اورژانش  خط مقدم بود علت را جویا شدم در جواب گفت: همشهری تان نظرزاده به شهادت رسیده است ... )  .

فرازی از وصیت نامه شهید
خدایا توخود گواهی که من برای یاری دینت  جانم را بر کف نهاده ام . تو شاهد باش هنگامی که از خانه بیرون آمدم و لباس زیبای جهاد را برتن کردم تنها و تنها هدفم یاری دین تو و لبیک گویی به حسین زمان  امام خمینی بوده است .

خداوندا !  توفیق شهادت را در راه خودت نصیبم کن ، که تشنه شهادتم .

معبودا ! چه زیباست جلوه گاه جمالت و چه سعادت عظمایی است در جمع  مجاهدان راهت و در مصاف دشمنان دینت با تو به راز و نیاز ایستادن .

خداوندا ! چیزی جز رضای تو نمی خواهم .  خداوندا ! عشق به شهادت را

در قلوب با ایمان رزمندگان اسلام جاری کن و ملت اسلامی را در استمرار حرکتها و قیام الهی  شان یاری فرما .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


هو الحق

آفتاب آرام آرام، از بلندای کوه بالا می آمد و زلف عنبرینش را در دامنه ی دشت ها و پهنه ی وسیع روستا می گسترد، نگاه خواب آلودش در مطلع صبحی دلنشین از روزنه ی پنجره های چوبی به اندرونی صمیمیت خانه ها نفوذ می کرد، با ترنّم لطیف ترین انوار گیتی گشوده می شد و صبح با دمیدن روح طراوت به کالبد اعجاز انگیز طبیعت روستا آغاز می گشت صدای گوسفندها و برّه های، شور و هیجان در کوچه های لبریز از سادگی به جریان می انداخت و زندگی همچون آبی زلال و گوارا در چشمه ی دل ها می جوشید و کدورت لحظه ها را می شست.

چاووش با لحنی الهی خودش نغمه، «هر که دارد هوس کرب و بلا  بسم الله» را می خواند قطرات باران با اشک چشمان بدرقه کنندگان زائرین کربلا هم نوا شده بود زائران با شور و شوق وصف ناپذیر از مردم وداع می کردند و التماس دعای آن ها را بجان دل می شنیدند کربلای یوسف جد بزرگ «شهید بقیت الله» یک از آن زائران بود او می رفت تا امام و مولایش حضرت سید الشهدا (ع) یاران شهیدش را زیارت کند و عقده دیرینه زیارت را با بوسیدن خاک کربلا باز کند و درد هجرانی را که در عمق وجودش ریشه دوانیده بود با کیمیای خاک وصال آن شفا دهد و غبار آستانه اش را کّحل دیدگانش سازد او رنج راه را که گاهی با سواری بر مرکب و گاهی با پای پیاده طیّ می کرد و چو جان عزیزش می داشت

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم               سر زنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور(دبوان حافظ)

او بعد از هموار کردن همه مرارت ها بر خود به سرزمین موعود کربلای عشق رسید.


 


 

عاشقانه جان در آستان دوست انداخت آب گوارای زیارت غبار جان پریشانش را آرام بخشید و سلام نیاز حسرت انگیز ملتمسان دعا را به درگه حضرت سالار شهیدان (ع) و قمر منیر بنی هاشم (ع) و دیگر کاروانیان شهید کربلا (ع) عرضه کرد امّا تقدیر آن بود که او برای همیشه کربلائی شود و کربلائی بماند و خاک نشین آستان خوبان عالم شود و خوشه چین لطف و محبّت آنها گردد و او در حالی که نفس راحتی می کشید و همچنان اشک شوق می ریخت در کربلا جان به جان آفرین تسلیم کرد.

تا راه بقا را از کربلا شروع کند، باشد که بعد از ده ها سال عزیزی از نسل او درباره راه کربلا پیش گیرد.

خانواده شهید

سال ها گذشت در رمضان سال 1342 خداوند متعال کودکی به آن خانواده عطا کرد حاج یعقوب پدر او از همان ابتدای جوانی با تراشیدن سنگ های سخت و محکم و پیراستن آن ها کسب حلال داشت او سنگ ها را می شکافت تا حلاوت حلال بودن کسب و کارش بر کام خانواده اش شیرین باشد و صادقانه بذری کاشت از شرع خود خانواده اش را متنعم کند و رسالتش را در تربیت شهید بخوبی انجام داد و از دوران کودکی اهل مسجد و منبر بوده و مادر شهید، بانوی با حجب و حیا و متدّین که شهید را با شیر پاک خویش برای میادین مبارزه و دفاع از کیان اسلامی و تمامیت ارضی کشور عزیز اسلامی مان تربیت کرد.

دوران کودکی

لالائی های او در ذهن بقیت الله نقش می بست به ویژه در ماه های رمضان و محرّم که لالائی مادرش رنگ مرثیه به خود می گرفت جای شگفتی نیست که زنان مسلمان و عفیف ایران وقتی برای شهدای کربلا گریه می کنند گویی در سوگ بهترین عزیزان خود می گریند اشک هایی که از سوز دل این مادران بر گهواره کودکشان و از جمله شهید بقیت الله . . . ریخت، ارادت و عشق آن ها را نسبت به اهل بیت عصمت و طهارت ماندگار کرد و آن ها را به معنای واقعی کلمه محمدی علوی و حسین و کربلائی بار آورد. و بقیّت یکی از هزاران دلاور شهیدی بود که این چنین پرورش یافت.

بقیت الله در فضای پر مهر و محبّت و سرشار از عطوفت خانواده رشد کرد وقتی چشم به دنیا گشود، غم و غصّه را از دل و نگاه مادر زدود گریه اش که نشان از سر زندگی و سلامت او بود قلب مادر و نزدیکانش را چون خنکای نسیم بهاری ساخت و خنده های کودکانه اش آرامش بخش زندگی مادر و خانواده اش شد نهال کوچک محبت با قامت کوچک امّا استوارش بالنده و رشد کرد تا این که قدم به محیط پاک مدرسه گذاشت.

دوران ابتدایی

او به دوستان و هم کلاس های خود عشق می ورزید به ویژه محبت خاصی به شهید بزرگوار علی نظرزاده سردار شهید محورهای عملیاتی لشکر 31 عاشورا داشت که از اوان کودکی با هم دوست و هم کلاس بودند.

هم سن و سال، هم قد و قواره، چون نسبتی داشتند تقریباً شبیه به یکدیگر با دست کوچکشان می نوشتند و برای تمرین نوشتن منشور بزرگ و جاودانه آئین جوانمردی و دفاع از دین و ناموش نظام اسلامی آماده می شدند با هم بازی می کردند در مسابقه دو شرکت می کردند تا خودشان را برای حضور در صف مردان مرد، در ردیف جهادگران با خدا آماده کنند.

شهید را شرایط جغرافیای زادگاهش از دوران کودکی ورزیده یا سخت کوش بار آورد؛ او از دوران کودکی به مقتضای سن خود به خانواده و به پدرش در کارها کمک می کرد دوران ابتدایی را در منامن تحصیل کرد و برای دوره راهنمائی عازم هشتجین مرکز بخش خورش رستم شد و در این مقطع تحصیلی هم باز با شهید نظرزاده هم کلاس بودند.

دبیرستان را با هم شروع کردند امّا با یک تفاوت که در دوره دبیرستان علاوه بر دوستی و هم منزل هم بودند، دو کبوتر خونین بال شهادت قدر دوستی را ارج می نهادند، گویی می دانستند که دنیای بی وفا خیلی زود دوستان و عزیزان را از همدیگر جدا می کند امّا هم دوستی و هم جدائی آن ها هدفدار و ارزشمند بود.

چه بسیار روزهایی که چشم به دور دست ها می دوختند و آینده ی درخشان روزهایشان را در قاب آیینه آسمان به نظاره می نشستند تکیه گاه مادر بودند و عصای دست پدر، و در هنگام تعطیلات گاهی راهی مزرعه می شدند تا همپای پدر خوشه های طلایی آرزو را در خرمن امید بریزند و ثمره ی پاکی و صداقت را انباشت کنند تا در فردای دفاع مقدس دشمنانی را که فریفته قدرت زورمداران ابر جنایتکار شده بودند از پیش رو بردارند، عزّت و عظمت اسلام را بر آن ها و اربابان ظالمشان گوشزد کنند.

وقتی موج نا آرام دریای زندگی شهید به ساحل جوانی رسید کشورش در بحبوحه ی انقلابی عظیم بود و قلب پر خروش او انقلابی عظیم تر را تجربه می کرد. با هر سخنی که از امام به گوشش می رسید روحش را صیقل می داد و چشمش را مهیای لحظه های سخت. انقلاب که پیروز شد خوشبختی را در رگ های پر تپش روزگار لمس کرد کشورش در جریان حادثه ها و در مسیر پر پیچ و خم عبور از باطل و رسیدن به حقی پایدار قرار داشت او در کشاکش همه ی جریانها، تظاهرات و نبردِ سپیدی و ظلمت همه ی انرژی جوانیش را صرف می کرد تا اینکه جنگ آغاز شد و این جوان غیرتمند عزم را جزم کرد و مهیای رفتن شد نجابت چشمانش را با صداقت کلامش درهم آمیخت و با پدر و مادر از رفتن گفت، رفتنی که شاید هیچ برگشتی در پی نداشت. سوار بر رخش ایمان راهی جبهه ها شد و در حفاظت از ناموس و آبروی میهنش از هیچ تلاشی دریغ نکرد و همپای همه ی همرزمانش سلاح عشق در دست گرفت و به یاد مولایش حسین (ع) عاشقانه ظلمت را نشانه گرفت. وجودش در اقیانوس پر تلاطم زندگی غروب کرد و ثانیه ها را به سوگ نشاند.

او پاک آمد و پاک زیست و چون مفتخر به همنامی مولای غایبش حضرت امام زمان (عج) بود تقوا و پرهیزگاری را سرلوحه ی زندگیش قرار داد.

نمازهایش اوّل وقت اقامه می شد و زیبائی های زندگیش در نیایش های خالصانه اش به اوج می رسید او خدا را در لحظه لحظه ی زندگیش حس می کرد و خدا هم همواره با او بود و تنهایش نگذاشت، ادب و نجابت از خصوصیات با ارزش بود با پدر و مادرش صمیمی و مهربان بود و همواره همه ی نزدیکانش را به احترام به آنها دعوت می نمود او عاشق خدا و فرامین و دستورات خدا بود دستوراتی که با انجامش به خالق بی همتای گیتی نزدیک و نزدیکتر می شد.

شهید بقیت الله . . . با آگاهی از رنج هایی که پدر و مادرش برای بزرگ کردنش کشیده بودند جهاد در راه خدا را به ماندن و لذّت بردن از تمامی زیباییهای دنیا ترجیح داد و قرب به خدا و وصال را برگزید. در وصیت نامه های خود همه خانواده و نزدیکانش را به نماز و اطاعت از خداوند متعال سفارش می کرد. به خواهرانش زینبی بودن و به همرزمان و برادرانش حسینی زندگی کردن را توصیه می کرد.

آری شهدا یعنی شیرمردانی که زوال ثانیه های غریب را به چشم دیدند و با تعلقات دنیا با تبسم عاشقانه وداع کردند. اینک وقتی پس از سالها از آنروز و آن  بزرگمردی ها و رشادت ها سخن می گوییم اشک شوق بر چهره جاری می کنیم بخاطر حسرت از همنشینی با انسانهایی که وجودشان با نور الهی معطر شده بود انسان هایی که عطر نفس های گرمشان گلستان عاطفه ها را مزین می کرد و چون رفتند پرواز رویایی و عاشقانه شان در جاده نورانی آسمان حک شد و برای همیشه در پیشانی تاریخ درخشیدند.

شهید به روایت برادرش (رایت اله عبادی)

هنوز پژواک ناله و لالائی های مادرانه اش در گوشم می پیچید. قلب مادر هر لحظه احساس خطر می کرد. آن واقعه ای که دلهره اش زهره ام را آب می کرد. فرا رسید.

در یکی از روزهای سرد پاییزی از خواب بلند شدم دیدم مادرم نیست. پدرم برای کار خارج از ولایت بود. قاصد خلد برین خبر سفر مسافر فردوس داده بود و مادرم را به استقبال این سفر کرده برده بود.

چه شور و حالی داشت آنروزها، همه جا را حال و هوای جبهه پر کرده بود. چه استقبال گرم و با شکوهی از پرستوهای عاشق می کردند، چه تکبیر و هلهله ای می گفتند، تابوت پرندگان عشق را بر سر دستان فراق، به بدرقه می بردند.

اندک زمانی که او را درک کردم زمان پاسداریش بود. به قدری ملکوتی شده بود، که نشناختمش، به قدری پاک دامن و عفیف شده بود که حتی در عروسی عزیزترین دوستش عذر تماشای جشن عروسی خواست و از اطاق بیرون نیامد با اینکه همسایه ی دیوار به دیوار بودیم.

امروز می فهمم که او که بود، آثار و کتابهایی که از وی یادگار مانده است و کتابهایی که امروز می بینم و مطالعه می کنم تازه به جایگاه رفیع علمی و عملی اش پی می برم، بطوریکه تمام کتابهای استاد شهید مرتضی مطهری را که امروزه در جامعه و دانشگاه ها رونق فراوان دارد و مردم و دانشگاهیان را به مطالعه آنها تشویق و ترغیب می کنند، ایشان در سالهای 60 و 61 مطالعه می کردند، اعم از فلسفه حجاب، سیری در نهج البلاغه، پیامبر امّی، کتاب سوزی ایران و مصر باستان، جاذبه و دافعه علی(ع)، خدمات متقابل ایران و اسلام، اسلام و مقتضیات زمان، انسان در قرآن، اصول و فلسفه رئالیسم، عدل الهی و . . . و در نهایت وجود عزیزش به مصداق ( ما ز بالاییم و بالا می رویم) پرواز کرد.

ایشان در مهر ماه سال 62 در عملیات والفجر 2 در منطقه جنگی پنجوین، بانه مریوان شربت شهادت نوشید.

وی در بین همقطاران خود جزو اولین کسانی بود که ضرورت ایجاد یک پایگاه بسیج را احساس کرد و موجبات آن را فراهم کرد و هم اکنون نیز دایر و به نام عزیز او نامگذاری شده است.

شهید محمد صالحی اولین شهیدی بود که از منطقه خورش رستم به انقلاب اسلامی تقدیم گردید.

شهید عبادی در مراسم تشییع پیکر شهید صالحی به نوحه خوانی و سینه زنی پرداخت و با لحن سوزناکی «نهر علقمه قویدی چون قدم کربلا وزیری، تا جدار ابالفضل . . .» را می خواند.

یکی از نزدیکان نقل می کنند روزی ایشان به مرخصی آمده بودند، هر ساله معمولاً روستا نشینان خانه های کاه و گلی خود را باز سازی و تعمیر می کنند. از قضا این بازسازی و تعمیر مصادف با مرخصی ایشان شده بود. و کلیه ی اسباب و اثاثیه منزل را جمع کرده بودند، شهید بودن توجه به خالی بودن زمین و خاکی بودن آن بدون زیر انداز، شروع به اقامه نماز کرد.

وی از قهرمانان ورزش والیبال منطقه خلخال بود. بدلیل بازی ایشان تیم والیبال روستای ما در سطح شهرستان خلخال مقام اول را کسب کرده بود.

لحظه ای فرائض مذهبی خویش دست نمی کشید نماز و روزه او واقعاً عارفانه بود تماشای نمازش خطبه های مولای متقیان را تداعی می کرد. او یک عاشق تمام عیار مرشد و محبوب الهی خود خمینی کبیر بود در تمام صحنه های انقلاب به اقتضای سن خودش حضور داشت با بچه های حزب الله در مراسم مذهبی و در تظاهرات شرکت می نمود در دوران پربرکت عمر گرانبارش اُسوه اخلاق حسنه بود تقوی از سیمای نورانی و جذابش می بارید همیشه در برخورد با دوستان، تبسم کوچکی در لب داشت رفتار او در محیط مدرسه زبانزد استادان بزرگوار و اولیاء مدرسه و همکارانش بود.

کمتر حرف می زد با اینکه زیر بار سخن ناحق نمی رفت ولی در مقابل مومنان آنچنان با حجب و حیا بر وجودش حاک بود که گویی خود تندیس تقوی بود.

از ابتدای تشکیل پایگاه مقاومت بسیج بارها می گفت بهترین لحظات عمرش اوقاتی است که در جمع دوستان با خاطرات جبهه و جنگ می گذرد.

مرد میدان مبارزه و جهاد بود او به جهاد هدفدار ایمان کامل داشت و عقیده او در زندگیش متبلور بود.

به ورزش علاقه وافری داشت و خود ورزشکار زبر دستی بود، تیم والیبال زادگاهش هنوز هم بنام او افتخار می کند، وقتی از دوستانش یا خود او برای (زدن اسبک) بلند می شدند می گفت : یا الله نَفَست را بکوب.

نمونه هایی از وصیت نامه های شهید بقیت الله

. . . ما فعلاً در سرپل زهاب و منطقه بازی دراز هستیم، مشغول خدمت به اسلام و به امام امت رهبر نجاتبخش رهبر مستضعفین جهان هستیم و من خیلی خوشحالم که به این جا آمده ام چون اینجا واقعاً یک مکتب آدمسازی است اینجا جای آدم سازی است که به این جا جای خودسازی و جای عطوفت با برادران دیگر است.

اینجا جای آموزش یافتنی با اخلاق اسلامی است و باید قدر امام را بدانیم. باید همیشه دعا گوئی امام و خواستار طول عمر امام از خداوند بزرگ باشیم به تمام عمر من فدای یک لحظه عمر امام باد اگر امام نبود واقعاً گمراه بودیم واقعاً نمی دانستیم اسلام یعنی چی . . . اسلام در زبان ما بود نه در قلب ما باید اسلام از ته قلب بدانیم برای رسیدن به خدا سخت است پر پیچ و خم است آن خط وسطی همان صراط مستقیم است رسیدن به آن خیلی سخت ما اگر به آن خط بیفتیم دیگر محال است از آن خارج شویم خداوند تبارک تعالی می فرماید پیدا کردن من خیلی سخت است هر کس مرا پیدا کرد به من عاشق می شود. وقتی به من عاشق شد من در این دنیا به آن عذاب می دهم بعد شهد شیرین وصال را به او می چشانم.

و من از شما می خواهم همیشه با خلوص نیت و به درگاه خداوند عبادت کنید به دستوراتش عمل کنید همیشه برای آخرت یعنی دنیای ابدی کار کنید و هر دشواری که به پیش می آید به خاطر خداوند و اسلام تحمل کنید و همدیگر را به خدای بزرگ و خودتان می سپارم چون که می دانید که بدرفتاری در نزد خدا خیلی سخت است و امیدوارم انشاء الله هر کاری که می خواهید انجام دهید خدا را به خاطر بسپارید چون ( به زبان آوردن خدا دلها را صفا می بخشد) و باری فرا رسیدن عید نوروز را به شما تبریک عرض می کنم و ما هم انشاء الله تا سال جدید پیروز خواهیم شد و صدام و صدامیان را به خاک و خون خواهیم کشید.

و امیدوارم انشاء الله در زیر سایه خداوند زندگی را با عطوفت مهربانی و همه گونه اخلاق اسلامی را ترویج دهید و تمام کارتان بخاطر خدا باشد و در طول زندگی مست خدا باشی و چنان باشی که هر حرفی که می خواهی بزنی بخاطر خدا باشد به مصداق آیه شریفه «انا لله و انا الیه راجعون» یعنی ما از طرف خدا آمده ایم و بازگشت ما به سوی اوست. دیگر زندگی یعنی چه؟ دیگر خور و خواب یعی چه؟ دیگر ثروت یعنی چه؟ دیگر هوس رانی یعنی چه؟ دیگر زنده ماندن در موقع هجوم قرار گرفتن یعنی چه؟ یعنی با اعتقاد به معاد و عدل، مرگ برای او هیچ ارزشی ندارد حالا که ما اینجا آمده ایم جها اصغر کرده ایم این چیزی نیست چون جهاد اصلی جهاد با نفس است هر کس جهاد نفس می کند حتماً ایمانش کامل است یعنی جهاد با نفس آنقدر ارزش دارد در زمان حضرت موسی جعفر (ع) یک نفر جهاد با نفس می کرد هر چیزی را از خدا می خواست خداوند عطا می کرد دیگر عرضی ندارم.

نویسنده: دکتر محمد رضا شاد منامن





نوع مطلب :
برچسب ها : وصیت نامه شهید بقیت اله عبادی منامن، شهدای منامن، عبادی منامن، مرتضی غلامی منامن، شهید منامن، مذهبی منامن،
لینک های مرتبط :


http://nanofile.ir/do.php?imgf=1373808308945.jpg 

شوخی با ملائک

از تبار منامین

علی معصومی  منامن

به نام سراینده عشق ،که هر عشقی پیدا ز اوست

من به غیر از تو کسی یار نگیرم آری

 

همت آنست که الا تو نگیرد یاری
 

می خواستم بدون مقدمه و بی حاشیه بروم به سر اصل مطلب، ولی بعض گلویم را فشرد، دلم لرزید، دستهایم سست گشت، قلم ایستاد و ورق رنگین نشد!

مگر می شود در این وادی عشق قدم نهاد قبل از اینکه ادای دین کرده باشی و حرمت را نگه نداشته باشی، ناچار سر تعظیم برآوردم اگر چه دلم لاف گفته باشد و قوة اصطکاک مانع حرکت قلم بوده باشد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه را باید شست.

واژه باید خودِ باد، واژه باید خودِ باران باشد.

در این وادی خیلی ها لب تر کرده اند و قلم رانده اند و پا پیش گذاشته اند و درونها را خالی کرده و ورق های سفید و براق را پر کرده اند و بدین طریق ادای دین نموده و به سر منزلش سوق داده اند.

اکنون ما نیز بر حسب وظیفه و به دلیل تهی بودن اندرونی، خود را به دل سپردیم و اشک چشم  و دَمِش نفس، تا یارای قلم باشند و آنرا به حرکت وادارند، بلکه داشته های دل را از جوهره اش بیافشاند.

گویا در عالم عرفانی سیر می کنند و دل را می ترکانند و چشمها را می شکافند و لبها را می جنبانند.

دم دمای صبح بود که قلم را به خدا سپردیم و یا علی گویان وارد ساحل زیبای عشق و شهادت شدیم تا شاید در صفای صبحگاهی قطره ای از عطر دل انگیزش را در مشاممان بیابیم.

زبان در کمال لکنت، قلم در نهایت سکون، دل در اوج تاریکی و مغز در آستانه خموشی با هم پیمان اخوت بستند تا حق مطلب را ادا کرده باشند، ولی چه راه سخت و طاقت فرسای است و چه مسیر پر پیچ و خم و سنگلاخی برای ماها.

قصه را کوتاه کنیم و به خانه کوچک و محقر با حیاطی نسبتاً بزرگ مرحوم حبیب اله معصومی (که مردی با خدا و اهل مسجد و عبادت بود) برویم. زندگی فقیرانه و بخور و نمیری که سر چند تا بچه قد و نیم قد را می چرخاند.

مرحوم خانم گل سلیمانی همسر حبیب اله دوشا دوش او در معاش خانه آستین بلند کرده بود تا شکم و عقل این بچه ها را پرورش دهند، کارشان کشاورزی در چند قطعه زمین و دامداری (چند رأس گوسفند و بز و گاو) که مایحتاج شان را تامین می کرد.

ماه آخر بهار بود، خرداد ماه، آفتاب داشت گرمایش را به رخ زمین و زمینیان می کشاند و زمین داشت با سرسبزی و عطر گلهایش به افلاک فخر می فروخت، در این هیاهو منامین در دل کوههای سر به فلک کشیده و دشت های پر بارش، زیبایی و عطرش را برای بازدید عموم به نمایش گذاشته بود و دل هر رهگذری را می ربود.

فصل کار بود و معاش، خرداد نیمه های روز هفتمش را طی می کرد، خانم گل خانم خانه و حیاط را جارو کرده بود و کارهای روزمره اش را سر و سامان داده بود و مهیای تدارک نهار برای خانواده بود که درد زایمان به سراغش آمد، (لازم بذکر می باشد که آن زمان اینطور نبود که از چند ماه قبل زنان کار و زندگی را بخاطر بارداری و زایمان تعطیل کنند و خانه نشین شوند بلکه بیشتر تولدهای آن زمان در حین کار خانمها در خانه و یا حتی در مزرعه و جاهای دیگر بود) بچه ها را دنبال مامای روستا فرستاد و ماما آمد و به کمک او پسر بچه ای زیبا و تُپُل متولد شد و با تولد او خانه غرق سرور و شادی گشت و پسر بچه های خانواده برای گرفتن مژدگانی به طرف صحرا محل کار پدر دویدند و توی راه هر لحظه یکی بر دیگری سبقت می گرفت، از دور که پدر را دیدند از سر شوق فریاد زدند بابا بابا! مژدگانی مژدگانی! تا رسیدند پیش پدر او پرسید چی شده! بچه ها نفس زنان گفتند بابا مژدگانی بده یک داداش کوچولو بدنیا آمد. پدر با شنیدن این خبر خوش خدایش را شکر کرد مژدگانی بچه ها را داد و همراه بچه ها با شور و اشتیاق سریع خودش را به خانه رساند و نوزاد را در آغوش گرفت و از اینکه مادر و بچه سالم هستند، نماز شکر بجا آورد. و طبق رسم و رسوم روستا روز ششم تولد جشن کوچک خانوادگی گرفتند نوزاد را بغل پدر دادند و پدر نوزاد را در آغوش گرفت. بعد از تلاوت حمد و سوره و چندین صلوات، اذان را در گوش راستش و اقامه را در گوش چپش زمزمه کرد و با یک صلوات در گوشش اینچنین نجوا کرد: پسرم با نام و یاد یگانه معبود هستی نام امام اوّلمان را بر تو برگزیدیم باشد که در پناه او قرار گیری و هر زمان علی یار و مددکار تو باشد.

علی داشت کم کم بزرگ و بزرگ می شد از همان دوران کوچکی بچه خوش چهره و خنده رویی بود.

علی داشت قد می کشید و نسبت به هم سن و سالانش قوی و بزرگ جثه نشان می داد.

علی داشت پا می گرفت و تاتی تاتی می کرد، چقدر زود زود بزرگ می شد، علی نیز مثل سایر بچه های روستا تا آمد پا بگیرد و راه برود توی کارهای دامداری به مادر کمک می کرد، و هر روز صبح و شامگاه از ریش بزها می گرفت تا مادر آنها را بدوشد، حتی بعضی وقتها هم زورش نمی رسید تا آنها را نگه بدارد. بزها او را هل می دادند و به زمین می انداختند.

و تا پا گرفت که به کوچه و محله برود خودش را در صحرا و چوپانی دید. همراه بزرگترها به صحرا می رفت و در کنار آنها احشامشان را می چراند و یا اینکه سنبلهای افتاده از دست داس و بزرگترها را جمع می کرد و گاهی هم با دستان کوچکش چوبهای خشک را جمع می کرد تا برزگترها آتش روشن کنند و کتری را بجوشانند و چایی درست کنند.

و هنوز گرفتن داس را یاد نگرفته بود که دنبال چهارپایان راه می افتاد تا آنها محصولات جمع شده را از صحرا به روستا حمل کنند.

حالا یک ذره بزرگ شده بود و وقت رفتن به مدرسه بود، مدرسه ابتدایی (یادبود) آیت اله کاشانی منامین که هر بچه قبل از رفتن به مدرسه اسمش را یاد می گرفت.

روز اول مدرسه را پایکوبی می کرد. از خانه تا مدرسه یک دقیقه ای راه داشتند و یا بهتر بگویم همسایه روبرویی مدرسه بودند و بیشتر صبح ها از بالکن خانه زنگ مدرسه را می پایید و به محض اینکه زنگ می خورد و تا اینکه بچه ها در صف قرار گیرند خودش را به اول صف (بعلت بلند قد بودنش از بقیه همکلاسیهایش) می رساند. کلاس اول و دوم و سوم ابتدایی را با موفقیت گذراند. از بس که بازیگوش و شلوغ بود، سر به سر همکلاسیها و حتی بچه های کلاسهای بالاتر از کلاس خودش می گذاشت و با آنها شوخی می کرد. و بدین خاطر هر روز دم دفتر مدرسه منتظر مدیر بود و یا اینکه باید والدینش را به مدرسه می آورد. در کل بچه بازیگوش و پر جنب و جوشی بود. در سال چهارم ابتدایی، شیطونی کرد و کتابهایش را با ماشین علف خرد کنی خرد کرد و درس و مشق را برای همیشه تعطیل کرد.

از کودکی شیرین زبان و شوخ طبع بود و هر چه بزرگتر می شد علاوه بر شوخ طبعی بر زیبایی قد و قامتش می افزود.

از دوران کودکی دستیار پدر و مادر در کارها بود، و در روستا پسر بچه ای که به مدرسه نمی رود محکوم به چوپانی است و دوران کودکی و نوجوانی را در صحراها و کوههای روستا به چوپانی گذراند. و از آنجایی که قوی پنجه و بلند قد تر بود از هم سن و سالانش یکی دو سال بزرگتر نشان می داد.

دیگر جوان رعنایی شده بود با جوانان روستا مسابقه می گذاشتند و در هر بازی (بازی های روستا شامل کمر بند زنی (قیش وردی) بییس بال (توپ آقاجی و توپ وردی)) و مسابقه (وزنه برداری و مچ زنی) حتماً نفر اول بود. در حالی که دوستانش توانایی تکان دادن وزنه را نداشتند ایشان چندین بار آنرا بالای سر می برد. یکی از همسالانش را با دست راست و دیگری را با دست چپش بر میداشت و میدان روستا را دور می زد.

به بازی بگویند همسال من

 

به ابر اندر آمد چنین یال من
 

روحیات خاصی داشت و به همه احترام می گذاشت، با کوچکترها کوچک و با بزرگترها بزرگ بود، اخلاقش زبان زد همه بود، همیشه خنده بر لب داشت و با شوخی اطرافیانش را شاد نگه می داشت، در بدترین وضع مزاجیش دیگران را می خنداند و با اینهمه خصوصیات، آدم با احساسی بود طوری که با کوچکترین اختلاف پدر و مادر، حالش بهم می ریخت و زار زار گریه میکرد و اصلاً دوست نداشت کسی را بی حال ببیند و کسی به یاد ندارد که با او باشد و بی حال و عبوس بماند. هر جا او بود آنجا محفل طنز و شوخی و خنده بود، طوری که اطرافیان از خنده زیاد دل پیچه می گرفتند.

ما خنده را به روی مردم بی غم گذاشتیم

 

گل رابه شرح چشمی شبنم گذاشتیم

حتی با حیوانات هم مهربانی می کرد، بزها را روی شانه هایش می گرفت تا از برگهای درختان بخورد و گاهی با آنها هم شوخی می کرد.

در دسته های مذهبی هم همیشه در صف اول بود و ارادت خاصی به امامان داشت. و در ماه محرم و شبهای عزا زنجیر بر دل دل می زد و غم بر سینه سوخته خود، و با نوحه ها و رجزهایی که زمزمه می کرد خودش را آرام می کرد.

در سن 17 سالگی که جوانی برومند و قوی پنجه شده بود، برای کمک خرجی خانواده همراه برادر بزرگ و چند تن از جوانان روستا رهسپار لنگرود شد. لنگرود، جایی که اکثر جوانان روستا برای کمک خرجی به آنجا پناه می بردند و در آنجا به کارگری مشغول می شدند. او دو و حتی سه برابر هم طرازانش قدرت داشت و کار می کرد.

یکی از سفارشاتش به برادر بزرگ خود این بود که همیشه مواظب پدر و مادر باش چرا که مجوز ورود به بهشت همین دو نفر است. فامیلهای دور را سفارش می کرد، می گفت که باید به آنها سر زد و جویای حال آنها شد و خود نیز همیشه به جویای احوال آنها بود.

بالاخره سال 66 رسید، سالی که منامین بیشترین سرباز وظیفه را داشت، در آن سال از هر محله دو یا سه نفر بهتر بگویم 15 جوان همزمان در 18 مهرماه به سربازی اعزام شدند.

از خلخال مستقیم عازم سنندج شدند و در آنجا سه ماه آموزش نظامی دیدند.

هم دوره ای هایش در آموزش خاطرات زیادی از شوخی های علی به یاد دارند و یکی از آنها خاطره اش را از اینطوری تعریف می کرد که شبی از شبهای آموزش که هوا خیلی کولاک بود و برف و بوران، علی با یکی از بچه ها شوخی کرد و آسایشگاه از خنده بچه ها، بهم ریخت و افسر نگهبان بیدار باش داد و همه را از آسایشگاه بیرون کرد و روی برف در سرمای سوزناک سنندج به خط کرد و تنبیه دسته جمعی را شروع کرد که باز با شوخی های علی همه در آن حال و هوا زدند زیر خنده که افسر نگهبان با ناراحتی قهر کرد و رفت.

دوره آموزش نظامی تمام شد و در تقسیم بندی افراد، علی را بعلت قد و قامت و چهار شانه بودنش به گردان تکاوری فرستادند و گردان تکاوری را از آنجا راهی مریوان نمودند و در مریوان بعد از گذراندن دوره تکاوری در گروهان یکم، گردان 798 لشگر 32 به خط مرزی عراق منتقل شدند.

چند روزی در عید نوروز 67 به مرخصی آمده بوده، موقعی که داشت از مرخصی بر می گشت (از خانه برادر تا ترمینال غرب) محمد برادر بزرگش از حال و هوای جبهه و جنگ می پرسد. در جوابش می گوید مطمئن باش که یک وجب از خاک را به دشمن نمی دهیم، می گفت تو فقط مواظب پدر و مادر باش، بعد برادرش می پرسد که پدر و مادر بدون تو می میرند، می گفت شاید ده سال زودتر بالاخره همه خواهند مرد. هر چه برادر بزرگتر سوال می کند او جواب حاضر و آماده ای می دهد.

6 ماهی از خدمت سربازی و سه ماهی از خدمت در مریوان می گذشت، مریوان چهره بهاری بخود گرفته بود و عطر آلاله و شب بوها مریوان را پر کرده بود. ارتش خودش را برای بیست و نهم فروردین (روز ارتش) آماده می کرد و هر روز تمرین بود و مانور.

گهگاهی زمزمه های عملیات به گوش می رسید چرا که تحرک گروه تکاوری خود گویای این کارها بود، اینبار نوبت ارتش جمهوری اسلامی بود که به قلب دشمن بزند.

بیست و یک روز از سال 67 سپری شده بود، با غروب آفتاب و شروع سیاهی شامگاهی فرمان حرکت گروهان تکاوری صادر شد، هنوز کسی چیزی نمی دانست که مقصد کجاست ولی سربازها در گوش هم پچ پچ می کردند، سربازان گروهان حال و هوایی دیگری داشتند.

حرکت از زیر ارتفاعات کله قندی شروع شد و از شیارها و دره های عمیق و از کنار آبشارها که صفای دیگری به آن منطقه داده بود و شرشر آب در تاریکی و سکوت شب آرامش کوهستان را بهم ریخته بود و صدای آب آبشارها در کوهها طنین انداز می کرد و وجود این آبشارها خود امنیتی بود در ارتفاعات سنگ معدن که صدای حرکت سربازان را می بلعید. برفها نرم شده بودند و داشتند از سنگها و کوهستانها وداع می کردند. و مسیر راه بعلت صخره و سنگلاخ عاری از مین بود و در مسیر راه از پرتگاه های خطرناکی رد می شدند و یک لحظه غفلت کافی بود که به عمق دره های تنگ و تاریک سقوط کنند بطوریکه حرکت بکندی صورت می گرفت ولی این راه سخت و خطرناک برای آنهایی که مثل علی دوران خود را در کوهها و پرتگاهها و دره های امثال روستای منامین سپری کرده اند زیاد سخت نبود و علی می توانست آنجاها را با سرعت برود ولی بخاطر اینکه به دوستانش کمک می کرد، مواظب آنها بود که نکند پایشان بلغزد. بالاخره آن مسیرها را پشت سرگذاشتند و خود را به چند متری عراقیها رساندند بطوری که صدای عراقیها و بوی سیگار آنها را می شد فهمید. گروهان مستقر شد و تیربارچی ها آماده شلیک شدند.

حدود ساعت دو بامداد عملیات بیت المقدس 5 با رمز ابا عبدالله الحسین شروع شد و در یک چشم بهم زدن دیدبانهای عراقی را زدند و بلافاصله خود را به کانال رساندند و سیم خاردارهای ورودی کانال را که دشمن جاسازی کرده بود را از سر راه برداشتند و وارد کانالهای پدافندی دشمن شدند. عراقیها کاملاً غافلگیر شده بودند و از ترس و دستپاچگی زمین و زمان را به آتش بسته بودند و زیر شدیدترین آتش قرار داده بودند بطوریکه منطقه به جهنمی از دود و آتش تبدیل شده و دیگر جایی برای بلند شدن از کانال نبود و در همین اوضاع و احوال خون و آتش علی باز داشت با بچه ها شوخی می کرد. جایی که دزدیدن گوش از آتش دشمن با آن قد و قامت خیلی سخت بود، و تیرها از بغل گوش علی زوزه می کشیدند، او روحیه عجیبی داشت حتی با زحمی ها و شهدا شوخی می کرد.

ای گل! که موج خنده ایت از سر گذشته است

 

آماده باش گریه تلخ کلاب را 

نزدیکی های صبح بود، تو گوی در ادبیات به آن لحظه صبح صادق می گفتند، در حال مبارزه سخت با دشمن بودند که ناگهان خمپاره ای زوزه کشان داخل کانال افتاد و علی را همراه چند تا از زمین کند و به آسمان برد. گویا آسمان می خواست از شلوغی گرد و غبار استفاده کند تا علی را برباید، میان زمین و آسمان کشمکش بود، آسمان به همت افلاک از خورشید (که کم کمک وقت آمدنش بود) یاری می جست و زمین هم به تنهایی مقابله می کرد، خدایا چه تماشایی بود، دعوایی آسمان و زمین، بالاخره زمین بر آسمان با آنهمه جلال و جبروتش چیره گشت و علی را در آغوش گرفت. تیرهای خمپاره بدن علی را سوراخ کرده بود، یکی از پا، آن یکی از سینه و دیگری از صورت و بازو و شانه.

تا تیر در کمان بود، رنگ نشان ندیدم

 

چون شد نشانه پیدا، تیر و کمان ندیدم
 

گویا میهمانی تیر بود، علی آغوشش را باز کرد و جشن تیر به راه انداخت و به هیچ کدام از تیرها جواب رد نداد. تو گویی خون شوق و خون شادی، داشت جاری می شد، سیل خون به راه افتاده بود و کانال خونها را می مکید، چقدر شیرین بود برای کانال.

آری تیر عشق بود، آری جشن تیر ریزان بود، آری جشن و پایکوبی بود، داشت لبخند می زد، از بس که جوان رعنا و خوش اندامی بود، تو گویی با ملائک شوخی می کند، تو گویی استقبال گرمی داشت، تو گویی بر روی پران ملائک حرکت می کرد.

تیرها امانش ندادند افتاد زمین، بدون اینکه فرصت کند دست بر زمین بگذارد.

 افتاد داخل کانال، دیگر در امان بود، دیگر آن اندام درشت و چهارشانه و قد و قامت بلند در کار نبود که تیری بهش بخورد، دیگر کانال جان پناه و سایبانش شده بود.

رکن واجب سجده بر این است که با پیشانی ادا کنی، ولی در حیرتم که چرا علی صورتش را بر زمین نهاد، گویا یار دوست داشت چیزی در گوشش نجوا کند، لبانش داشت می جنبید، گویا داشت با ملائک آسمان شوخی می کرد و گویا داشت سر به سر آنها می گذاشت.

آری گرمای بوسه های یار را حس می کرد! بوسه بر لبان خسته علی، بوسه بر قدمهای خسته علی، بوسه بر دل شاد علی، بوسه بر صورت بشاش علی، بوسه بر شانه های استوار علی، بوسه بر لباسهای خاک آلود علی، بوسه بر اندام خون آلود علی،

یار داشت هلهله می کرد، یار داشت گلریزان می کرد، یار داشت گلهایش را می چید، یار داشت بلند بلند می خندید،

بدن مبارکش داخل گودال ماند و دیگر کسی از او خبر دار نشد.

گویا زمین علی را به آغوشش گرفته بود و نوازشش می کرد.

تب و تاب جنگ خوابید، ولی کسی از علی خبری نیاورد، اسمش را جزو مفقودین اعلام نمودند.

امان از دل مادر،

در فراق گل خود، ای بلبل

نه فغان برکش و نه زاری کن

صبر بنما و بردباری کن

مکن آشفته موی چون سنبل

صدای جنگ به گوش پدر و مادر رسیده بود، همرزمان علی برگشتند روستا، ولی علی با آنها نبود، آنها جریان را فهمیده بودند! بی سر و صدا آمدند روستا، نکند که پدر و مادر علی بفهمد و سراغش را از ما بگیرد. آمدن آنها به گوش پدر و مادر علی رسید، پدر با دل خود خلوت کرد و ساخت ولی مادر به در یک یک آنها رفت ولی همه شان یک حرف می زدند و آن اینکه او با ما نبود و ما در جای دیگر بودیم.

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

 

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
 

ولی مگر می شود دل مادر را آرام کرد و بهش دروغ گفت. کم کم چیزهایی گیرش آمد.

هر روز منتظر در زدن علی بود، و به امید آمدن پسرش زنده بود.

قاصدک ! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا، وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، امّا، امّا

گِردِ بام و درِ من

بی ثمر می گردی

قاصدک!

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری، نه دیّار و دیاری – باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی باکس،

برو آنجا که ترا منتظرند.

 بعد از چهار سال انتظار پدر و مادر، پلاک علی آوردند و گفتند علی شهید شده است.

در این چهار سال خدا می داند که چه ها بر پدر و مادر و دیگران نگذشت، یک روز خبر می آوردند که زنده است و در عراق اسیر است، یک روز می گفتند که نامه ای از علی آمده است و روز دیگر خبری دیگر.

آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین

 

آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست

حال صورت اینچنین و حال معنی خود مپرس
 

 

روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست

رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری

 

ذره ذره خاک را از خالق جبار مست

انشاء الله که خداوند ما را از رهروان آن بزرگواران قرار دهد.





نوع مطلب :
برچسب ها : وصیت نامه شهید علی معصومی منامن، شهدای منامن، مرتضی غلامی منامن، روستای منامن، شهیدی منامن، فیلم منامن،
لینک های مرتبط :


لاله ای از آلاله  های منامین

احمد نوری منامن

http://nanofile.ir/do.php?imgf=1373808308691.jpg

دلم گرفته، نمی دانم در کدامین کوی و برزن قدم می زند، نمی دانم رو سوی کدامین رخسار خیره شده، دلواپس کدامین لاله است، با کدامین چهره ای لبخند می زند، نمیدانم اشکی که از چشمانم سرازیر می شود اشک شوق است یا اشک غبار آلود، نمی دانم دلتنگ کیست.

قرار است در این وادی رهی به پیموده و لبی ترکانده و چشمی خیس نموده و قلبی بتراشیم.

آری بهانه ای شد تا دلمان در فراق آلاله ها غم غربت بچشد، بهانه ای شد تا عقده های دلمان را به برگ های سفید بریزیم تا آنها را خط خطی نماییم.

دلمان دلتنک آن یاران آشنایی است که غریبانه رفتند، لیک ما هنوز لنگ و لنگانیم، چشمانمان پشت سر آن قدم هایی است که هوهو کنان دویدند و رفتند، صحبتمان با آن آواز خوانان بی صداست. عشقمان رو سوی آن عاشقان دلباخته است، شیرینیمان از شهادت و زجرها و خون دل خوردن آنهاست و قهقهه هایمان از شوق پرواز آنهاست.

وای برما! وای برما! پای بر تربت خون آلود آنها گذاشته ایم، قدم بر وادی عشق نهاده ایم، قبل از اینکه الفبای آن را یاد بگیریم.

گفتی بنویس از شهید، از عشق، از آزادی، از جبهه و جنگ، از جهاد و فداکاری و دلاوری.

گفتم نمی توانم! جرأتش را ندارم! نای نوشتن ندارم!

دل نالید! قلب تپید! مژه ها خیس شدند و ولی چشم ها همراهی نکردند!

چشمها پر درد بود و دل پر خون! قلم می رقصید و کاغذ تر می شد!

خدایا چه بگویم و چه بنگارم و چگونه بنالم!

مگر می شود وصف طوطیان کرد! مگر می شود همنشین بلبان شد!

کوران چه بینند از زیبایی طبیعت! کران چه شنوند از آواز بلبان!

وقت تنگ است و قلم ها خفته، شبها درازند و روزها بی قرار !

باز از روی ناچاری دل را به قلم سپرده، دوباره به قلم التماس نموده، آری این قلم بود که با رنگ سیاهش روی ما را سفید کرد، این قلم بود که با اشکش شور آفرید و شوق و این قلم بود که ادای وظیفه نموده است.

با توسل به خدا و به کمک قلم می خواهیم قصه ای از قصه های دیرین شرح کنیم.

روزی بود و روزگاری، شهریور ماه سال هزار و سیصد و چهل و پنج، سومین روز سوزناکش را پشت سر می گذاشت مردان و زنان روستای منامین یک روز سخت و طاقت فرسای کشاورزی و دامداری را به پایان رسانده بودند و شب را برای آرامش به خانه آمده بودند.

در آن سوی روستا در ساحل دره کنار گذر، در یک خانه کوچک، قارداشعلی و قیزلار آقاسی با یک دختر بچه کوچک و شیرین زندگی می کردند. آنها هم مثل بقیه روستا نشینان کار روزانه شان را تمام کرده و بساط شام را جمع کرده و خسته و کوفته به استراحت پرداختند و شب از نیمه هایش گذشته بود و ماه داشت با نورش به خانه ها سرک می کشید و سیاره ها در حال و هوای آواز شب پره ها مست بودند، ستاره ها نور افشانی می کردند، ولی با این حال خانه کوچک ساکت و آرام بود که درد زایمان به سراغ خانم خانه آمد و از درد به خودش پیچید، با صدای او مرد خانه سراسیمه زنان همسایه و مامای روستا را خبر کرد، اندک زمانی از حضور ماما نگذشته بود که صدای گریه ای گوش ها را نوازش کرد و این گریه صدای کسی نبود جز پسر بچه ای تپل و سفیدی که با وجودش خانه کوچک پدر را پر از شور و نشاط کرد.

روز ششم تولد، طبق رسم و رسوم روستا جشن کوچکی برپا شد و پدر بچه را در آغوش گرفت و با چند صلوات اذان را در گوش راستش و اقامه را در گوش چپش زمزمه کرد و با صلوتی دیگر این چنین در گوش دلبندش نجوا کرد، پسرم بنام نامی ایزد منّان نام آخرین پیامبر خدا، پیغمبر رحمت را بر تو انتخاب نمودیم و او را بنام احمد صدا کرد، باشد که او پشتیبان و یار و یاور تو باشد.

احمد داشت کم کم بزرگ و بزرگتر می شد و قد می کشید.

احمد مثل بقیه بچه های روستا روز اول مدرسه با لباس های نو و کیفی که مادر برایش دوخته بود با شور و شوق راهی مدرسه شد. هنوز چند سالی از لذت روز اول مدرسه نگذشته بود که در سال چهارم ابتدایی ترک تحصیل کرد و با مشق و دفتر خداحافظی نمود. بعد از ترک مدرسه دایی او را به مغازه اش در هشتجین برد، احمد هر روز صبح به
مغازه می رفت و عصر به روستا بر می گشت و بعد از دو سالی کار در آنجا، یکباری همراه آشنایان به مشهد مقدس رفت و ضمن زیارت حرم امام رضا(ع) در آنجا به کار کارگری پرداخت، و در نوجوانی همیشه به فکر کمک به پدر برای دخل و خرج زندگی بود.

دو سالی هم به تهران رفت و در هتل ها و رستوران ها مشغول به کار شد و هیچ موقع
بیکار نبود.

احمد همیشه مرتب و منظم بود، اصولاً شیک پوش و با لباس های اتو شده بود.

او مثل نژاد مادری بلند قد و خوش هیکل بود.

او در ایام محرّم دوشا دوش جوانان روستا در دسته های عزاداری و کارهای مسجد شرکت می کرد.

بالاخره سال هزار و سیصد و چهل و چهار رسید و زمان سربازی او، بیستم مهرماه از خلخال عازم قزوین شدند و دوره آموزش سه ماه را در آنجا گذراندند.

بعد از چند مرخصی تقسیم بندی شدند و همراه تیپ زرهی قزوین به فکه اعزام شدند و در پاسگاه مرزی فکه مستقر شدند. و بعد از استقرار در فکه فقط یک بار به مرخصی آمد و با دوربین عکاسی که خریده بود عکس خانواده خود و خانواده خواهرش را می گرفت.

خواهر بزرگش آخرین مرخصی احمد را چنین نقل می کند:  وقتی که داشت از مرخصی برمی گشت از همه خداحافظی کرد و داشت آهسته قدم بر می داشت و در هر قدم برمی گشت به مادر و خواهران و برادرانش نگاه می کرد یک جور دیگری شده بود گویا خودش می دانست و می خواست به ما بفهماند.

وقتی که می خواست سوار موتور سیکلت (که اکثر مردم با آن از روستا به هشتجین می رفتند) شود بند ساکش پاره شد، در این لحظه فکر کردم که بند دلم پاره شد، دلم بهم ریخت و حالم بد شد و هزاران فکر به ذهنم خطور کرد و همیشه در فکر آن لحظه بودم که . . .

تقریباً دو ماهی از حضور در فکه و پنج ماهی از خدمت سربازی می گذشت.

فکه که در میان قتلگاه ها دست کمی از دیگر جاها ندارد، جایی که ذره ذره خاکش با گوشت و خون و پوست عزیزان ایران زمین عجین شده و برای خودش نام و یادی به دست آورده است.

چه جوانانی در آن رمیده و چه نو گلانی خاک آن را بوسه زده و چه دردانه هایی را در آغوش گرفته است.

فکه که قبله گاه ایرانیان و میعادگاه عاشقان و بوسه گاه بی دلان و سجده گاه عارفان است.

آری فکه فقط فکه است، محل عروج جوانان و پرواز سرافرازان و جولانگاه دلاورمردان ایران زمین.

در بیستم اسفند ماه شصت و چهار، سه روز مانده به چهارشنبه سوری همه خود را مهیای جشن می کردند، لباس های نظامی خود را اتو و مرتب کرده بودند و به انتظار چهارشنبه سوری لحظه شماری می کردند. در پاسگاه مرزی فکه ارتشیان هم، مثل سایر ایرانیان در انتظار چهار شنبه سوری بودندکه دو دست و دو جوان هم سن و سال با هم شوخی می کردند با یک تفنگ خالی و تمیز شده و مطمئن. ولی تو گویی تیری از غیب در درون آن جاسازی شده بود که با کشیدن ماشه گلوی دوست را بوسه کرد و خون از گلوی یار به آسمان فواره کرد.

گویی چند وقتی بود که خبری از جنگ نبود، خبری از تک و پاتک نبود.

چند وقتی بود که خدا دلواپس عاشقش بود.

زمانی بود که خدا دلداده ای را به آغوش نگرفته بود.

مدتی بود که خدا قلبی را شکار نکرده بود.

انگار خدا دلتنگ شهدا بود.

انگار ملائک بیکار بودند، انگار ملائک دیوانه شده بودند.

انگار شهدا دلتنگ بودند، آغوش باز کرده بودند.

گویا چند وقتی بود که میهمانی نداشتند، مدتی بود که سور نداده بودند.

آری میهمانی بود و سور و سرور.

گویا در آسمان فکه غویایی بود .

احمد آرام دو زانو زمین نشت، تو گویی وقت سجده است و شکر گزاری، پیشانی را بر زمین گذاشت امّا در حیرتم که چرا سجده اش طولانی شد، گویا با یار درد و دل می کرد.

یکبار دیدم احمد به پهلو افتاد، باورم نمی شد! گویا دیگر توان بلند شدن نداشت!
گویا به عهدش وفا کرده بود!

در روز بیست و هفتم اسفند ماه، نمایندگان بنیاد شهید مثل همیشه اول صبح در منامین بودند، مسئول پایگاه خبر را خبر کردند، اول او ابا کرد و گفت کار من نیست ولی چاره ای نبود، هر طور شده بود، قارداشعلی را صدا کردند، وقتی او به میدان روستا و ماشین بنیاد را دید دو زانو زمین نشست! تازه کسی چیزی نگفته بود، او که چیزی نشنیده بود! دو نفری او را بلند کردند و گفتند چیزی نشده، گفت ای ماشین آشناست، این ماشین گویای همه چیز است، بدون مقدمه بگویید که احمد شهید شده! می خواستند بگویند که احمد زخمی شده، گفت این ماشین بنیاد شهیده هست، پس او حتماً شهید شده است.

پدر را آرام کردند، او دیگر نای ایستادن نداشت! گفتند بی تابی نکن، چگونه می توانیم مادرش را در جریان بگذاریم، یک نفر را فرستادند دنبال مادر، مادر را گفتند بیا جلو مدرسه همسرت پایش لیز خورد و شکست، نمی دانم او چگونه خود را جلو مدرسه رساند، وقتی همسرش را دید که نای بلند شدن ندارد، گفت چه به سر احمدم آمده! داد از دل مادر! بی خبر از اینکه مادر بیش از اینها دلواپس پسر بود! بی خبر از اینکه او خوابش را دیده بود و روز و شب دعا می کرد که خوابش درست نباشد! پدر و مادر را به بنیاد شهید خلخال بردند.

آنجا چندین جعبه بود، یکی را به آنها نشان دادند و گفتند این احمد شماست! آنها با احترام به طرف جعبه رفتند، مادر سلام کرد و جعبه را بوسید، گفت پسرم خسته نباشی، پسرم می دانم خیلی خسته ای، آرام بخواب، پسرم تو می گفتی زود می آیم ولی باورم نمی شد به این زودی بیایی.

پدر زیر پای پسر نشست، دستش را به کمرش گذاشته بود و بغض گلویش را می فشرد، ولی نمی توانست گریه کند، به مادر دلداری می داد، می گفت آرام باش، احمد خوابیده!
اذیتش نکن! به یکباره بغض ها ترکید، دیگر پدر نمی توانست خود را از جعبه جدا کند!

در خلخال با عظمت و احترام شهید را بدرقه کردند و راهی منامین کردند. پیک به منامین رسید و خبر از نزدیک شدن کاروان شهید داد.

منامین بی خبر از هر چیزی مهیای عید نوروز و سال نو بود، خانه تکانی شده بود و سفره های هفت سین را چیده بودند و آماده میهمان نوازی بودند.

منامین با دشتهای سر سبزش، و با گل های بادام و زرد آلو عطر و بوی خاصی خود، برای عید نوروز روز شماری می کرد، همه روستایی ها هدیه چهار سوری را تقسیم کرده بودند و لباس های نو بچه ها را پوشانده بودند و در انتظار سال نو هزار و سیصد و
شصت و پنج بودند که خبری آمد! خبری از غیب، خبر آمد خبری از یار! یک دفعه خبری در روستا پیچید، همهمه و حرف های زیر گوشی روستا را در نوردید، همه سراشیمه و آشفته بودند، هیچ کس باور نمی کرد، همه یواشکی خانه قارداشعلی را می پاییدند.

ولی روستا در بی خبر بود  امّا گویا همه حرف ها راست بود، همه می دانستند و کسی جرأت گفتنش را نداشت. یک دفعه سکوت روستا شکست و این صدایی نبود جز بلند گوی مسجد روستا، اهالی محترم روستای منامین!
(صدا همراه بغض بود) احمد نوری شهید شده! همه با هم به استقبال این لاله می رویم.

مردم دسته دسته در جلو مسجد جمع شدند و دسته های سینه زنی و زنجیر زنی تشکیل شد، همه حیران و مبهوت! و به سوی دروازه روستا حرکت کردند، چند ساعتی نگذشته بود که صدای ماشین بنیاد شهید از دور به گوش رسید!

با نوای کاروان بار و بندی همرهان . . .

این قافله عزم کربلا دارد.

مردم دیگر نای حرکت نداشتند، یکی بر سر و یکی بر سینه می زندند.

آمبولانس در ورودی روستا متوقف شد و شهید بر دستان مردم حرکت می کرد.

مردم با جان و دل شهید را تا گلزار شهدای منامین بدرقه کردند.

دیگر احمد مال منامین شده بود، دیگر مال همه شده بود. دیگر کسی از تحویل سال خبردار نشد.





نوع مطلب :
برچسب ها : وصیت نامه شهید احمد نوری منامن، شهدای منامن، مرتضی غلامی منامن، روستای منامن، عکس منامن، مذهبی منامن،
لینک های مرتبط :


شهیدی از خطه منامن

شهیدی که نرفته برگشت.

شهیدی که راه رستگاری را کوتاه کرد.

شهیدی که از راه میانبر به کوی یار رسید.

مقدمه:

  نوجوانی و دنیایی از سوال و ابهام ، تغییر و تلاطم، سوال هایی که جوابش چه درست باشد چه غلط ، خوشبختی یا بدبختی هرکس را در آینده اش رقم می زند.
مقصد کجاست؟ آیا می شود به سعادت رسید؟ازچه راهی؟ ازچه کسانی باید راهنمایی خواست؟
مطالعه، فکر کردن، فعالیتهای مذهبی، درس خواندن، کدام ما را به سعادت می رساند؟ آیا تا به حال کسی به هدفش رسیده؟ باید چطوری بود؟

" من فقط 15 سال دارم . آیا من هم می توانم ....؟"

ازبین آن ها که خداوند خوشبخت و سعادتمند معرفی شان کرده بسیاری نوجوان وجوان بودند.

همسن و سال تو، توی همین شهر و روستا که توهستی وبه دنیا آمدند، توی کوچه پس کوچه های شهر و روستای تو راه افتادند، بازی کردند،مسابقه گذاشتند و توی مدرسه ای که تو درس می خوانی ، درس خوانده اند، شاید ...

آن ها هم 16،15 سال داشتند و یا حتی کمتر، مثل تو، اما به آنجا رسیدند
که خدا آن ها را به بهشت مخصوص خودش دعوت کرد.((ارجعی الی ربک راضیه مرضیه، به سوی من ، به سوی خدایت بازگرد، در حالی که تو از من راضی هستی و من از تو...))

  از جنگ 8 ساله ی کشورمان، آنقدر گذشته که نوجوانان وجوانان امروز ، همه شان بعد از آن به دنیا آمده اند ، اما آنقدرها نگذشته که نشود راه زندگی شان را شناخت. هنوز پدر و مادر ، خواهر وبرادر، دوستان وهمکلاسی ها و حتی معلمان این شهدا هستند بین ما.

می توانیم از ایشان سراغ ستاره های آسمانی مان را بگیریم .

((هریک از این ستارگان درخشان می تواند عالمی را روشن کند ))، آنان که  ((مانند ستاره های راهنما، راه را به همه نشان می دهند.))

سرتاسر زندگی شهید دارای خاطره و تمامی احظه هایش دوست داشتنی است ولی
به جهت تلخیص زندگی شهید رابه پنج بخش تقسیم می کنیم:

1-     تولد

2-     دوران تحصیل

3-     دوران کار و تلاش

4-     دوران فعالیت در پایگاهها و انجمن های اسلامی

5-     دوران شهادت

  تولد:

نام: رسول

نام خانوادگی: علیاری

شماره شناسنامه : 433

تاریخ تولد : 10/6/1348

محل تولد:روستای منامن – شهرستان خلخال

نام پدر : فرض اله علیاری منامن                           نام مادر: قزقید انامی منامن

    تابستان روزهای آخرش را طی می کرد تا جایش را به فصل خزان بدهد ده روز از شهریور ماه سال چهل و هشت خورشیدی گذشته بود فرزندی در خانواده مشهدی فرض اله علیاری متولد شد فرزندی که ششمین فرزند تولد یافته خانواده بود دو فرزند قبلی در همان دوران طفولیت براثر بیماری سرخک ازدنیا رفته بودند ولی این یکی با تمامی  آنها تفاوت داشت انگار حرفهایی در دل داشت آمده بود تا به میهن خود خدمتی بکند پس  ازتولد اسمش را برگرفته از فرزند پنجم که فوت شده بود رسول گذاشتند رسولی که خود رسول از طرف خدا بود رسول آرام آرام رشد کرد تا مثل همه بچه های روستایی همگام با پدر و مادر در کارهای کشاورزی و دامداری و گله داری به خانواده کمک می کرد علاقه  خاصی به کمک کردن به خانواده و کار داشت هیچ وقت از کار و کشاورزی و گله داری خسته نمی شد وبا آن جثه ظریف و کوچک خود شادی آور خانواده بود بچه ای که واقعا دوست  اشتنی بود و کارهای خود را به گردن هیچ کس نمی انداخت بسیار سربه زیر و خجول و عفیف  بود و از همان دوران طفولیت علاقه زیادی به مسجد و انجام فرایض دینی و مذهبی داشت   این فرزند از جنس بلور آسمانی با جسم زمینی از همان اول میل به زمین ماندن نداشت چون پرواز پرندگان را دیده بود وپرواز را درک کرده بود وزمین برایش قفسی بیش نبود .

   رسول کم کم رشد کرد تااینکه قدم به سن تحصیل یعنی 6 سالگی گذاشت آرا م آرام بایستی راهی مدرسه می شد تا آموختن یادبگیرد.

دوران تحصیل:

    در سال 1354 اسمش را در مدرسه یادبود روستای منامن ثبت نمودند تا با شروع فصل خزان راهی مدرسه و تحصیل علم گردد این بچه سر به زیر در بین دوستانش بسیار خجالتی ولی دوست داشتنی بود وقتی که در محیط شروع به تحصیل نمود در کارهای کشاورزی و دامداری هم به خانواده کمک می کرد این کار باعث شده بود پشتکار بسیار زیادی داشته باشد ولی در اوایل پیروزی انقلاب با فوت پدر همه چیز عوض شد فشار بیشتر زندگی بر خانواده و نبود امکانات برای خانواده و ادامه تحصیل کار را مشکل کرده بود ولی با آن همه مشکل و کارهای زیادی که انجام میداد به درس ادامه داد و کلاسهای اول تا پنجم را طی کرد ولی در پایه پنجم به علت فقر و نبود امکانات ترک تحصیل نمود و گفتگوهایی که با آموزگاران دوران تحصیل رسول داشتیم کردار . اخلاق و پشتکار ش را می ستودند و به پاکی و صداقتش قسم می خوردند به  دروس دینی بسیار علاقه داشت انگار که الهام شده بود جنس تو آسمانی است بسیار فکر می کرد به خیلی مسایلی که شاید در آن سن وسال برای یک نوجوان یا بهتر بگویم یک نونهال عجیب بود ومشکلات حاصله از زندگی و خانواده باعث شد در پایه پنجم ترک تحصیل کرده برای کمک به خانواده به دنبال کار برود.

دوران کار و تلاش:

    پس از ترک تحصیل در سالهای 1359و1360در روستا در مزارع مردم کار می کرد وازاین طریق خرج خانواده را در می آورد وحتی به گله داری هم می پرداخت پس از آنکه برادران بزرگش به گیلان مهاجرت کردند رسول هم با همان جثه دوست داشتنی با سن
وسال کم خود به دنبال کار به گیلان رفت ودر آنجا در کارهای ساختمانی و کارگری مشغول شد و دستمزد هایش را برای امرار معاش خانواده به روستا می فرستاد پس از ماهها کار و تلاش در مورخه 10/1/61  در بانک ملت شماره 1101 خلخال  حساب بانکی بازکرد تا اینکه دستمزدهایش را در آن پس انداز کند مبلغ پس اندازش در آن موقع 500 ریال بود که این دفترچه با همان پس اندازش باقی مانده است .

  رسول اهل کار و تلاش بود وهیچ وقت از زیر کار در نمی رفت در کارهای خانه هم به مادر و خواهر کمک می کرد وقوت قلبی برای خواهرش بود در روستا هم وقتی با دوستانش در یک جا جمع می شد بیشتر مستمع بود و اگر هم حرفی میزد بسیار سنجیده بود دوستانش همیشه از اخلاق و رفتارش تعریف می کنند و جای خالی نبودنش را حس می کنند .

  رسول در فصول تابستان در کارهای مزرعه علاوه بر خانواده به دیگران هم کمک می کرد و رفتار و حس نوع دوستی او بسیار ستودنی و پشتکار و تلاش وکوشش او قابل تقدیر بود و هیچ وقت از کاربسیار شکایت نکرده و همیشه از این حس لذت می برد چون حاصل دست رنجش را به خان واده می داد خانواده ای که تنها او نان آورش بود.

دوران فعالیت در پایگاهها و انجمن های اسلامی پایگاهها و مدارس:

پس از تجاوز رژیم بعث عراق به جمهوری اسلامی ایران در 31 شهریور 1359 و اعزام نیروهای جوان ونوجوان به جبهه های دفاع مقدس برای دفاع از کیان میهن اسلامی و اسلام و قرآن در شهرها و روستاها ، همگام با سایر شهرها و روستاهای میهن عزیزمان از روستای منامن هم جوانان و روستاییان به جهت تکلیف برای دفاع عازم جبهه های جنگ می شدند رسول در این دوران بچه ای12،11 ساله بود وعشق و علاقه امام و اسلام باعث شده بود در پایگاهها و انجمنهای اسلامی فعالیت نموده وبا فرامین امام و قرآن آشنا شود و فقط به جهت کمی سن نمی توانست به مناطق جنگی اعزام شود در این سالها رسول در پایگاه روستای منامن و انجمن اسلامی منامن و انجمن اسلامی توحید هشتجین  فعالیت می کرد و کتابهای دینی و سیاسی و اعتقادی و رساله امام را مطالعه می نمود کتابهایی مثل قیام حسینی ( آیت اله دستغیب) امام حسن(ع) ( امیدوار) جزوه امام و شهادت ، ادعیه ها، احکام جبهه، سرودها و نوحه های بانوای کاروان و لبیک یا خمینی (آهنگران)، دعا ( کتابچی) حماسه شهدای غرب، آموزش قرآن و عم جزء و مجلات پاسدار اسلام سازمان تبلیغات اسلامی  را مطالعه و در صفحات آن دستخط هایی از خود به یادگار گذاشته است. جملات و دستنوشته هایی که حرف دل و آرزوی او بوده است

   (قلب ما خون شد- چهره گلگون شد- حجت بن العسگری ازچه نمی آید – با شهیدان – من نمی دانم با اسیران من نمی دانم- در جماران من نمی دانم – با یتیمان – من نمی دانم – هرکجا هستی بیا تاج سرمایی مهدی ای مولا  - نوگل زهرا – یاور رزمندگان – یاری نما ما را)

این اشعار و جملات دلنشین زمزمه های نوجوانی است که بلبل خمینی در جبهه های حق علیه باطل برای رزمندگان ترنم می کرد حرف دل عزیزی است که خود آن راه را انتخاب و در رسیدن به آن پافشاری می کرد. عاشق شده بود عاشقی که درکش برای زمینیها مشکل بود وبه آنچه که می خواست رسید. چرا که  در صلاه های شبانه اش هم از خدا آن را طلب می کرد.

  در اقامه نماز و تعقیبات آن مداوم بود و اهمیت بسیاری به نماز و مسایل دینی می داد و تعصب خاصی نسبت به اسلام و امام و قرآن داشت . وشبها در پایگاهها به خواند ن دعاهای کمیل و حدت و فرج می پرداخت و از اخبار جبهه ها آگاه بود ولی به علت کمی سن نمی گذاشتند در جبهه ها حضور یابد.

در انجمن اسلامی منامن  فعالیت ودر روشنگری اهداف اسلام و امام تلاش می کرد وحتی به انجمن اسلامی پایگاه هشتجین در 12کیلومتری روستای منامن می رفت و روزانه و شبانه در جلسات آن شرکت می کرد که همیشه آرزو داشت یک رزمنده باشد و در جبهه های جنگ علیه ظلم بجنگد.

دوران شهادت:

پس از فعالیتهای بسیار در پایگاهها و انجمنهای اسلامی نمی توانست صبرکند تا به سن 15 سالگی برسد دوست داشت هرچه زودتر راهی شود انگار الهام شده بود وقت
رفتن است برای راهی شده چندین بار دور از چشم برادران سپاهی می خواسته سوار ماشین اعزامی ها شود که بارها از این کارش جلوگیری کرده بودند ولی بالاخره کارخودش راکرد و به سیم آخر زد و شناسنامه اش را دستخوش تغییر نمود و تاریخ تولدش را از 1348 به سال 1347 تغییر داد تا سن قانونی اش به 15 برسد چون نوجوانان14 ساله را به جبهه اعزام نمی کردند.

  تاریخ تولد دستخورده که خیلی واضح با خودکار بیک دستکاری شده بود و به سال1347 تغییر داده شده بود برادران راهم به خنده واداشته بود چون شوق و اشتیاق
وافری را که در چهره ی رسول می دیدند چاره ای جز تسلیم نداشتند . بالاخره رسول به انچه که می خواست رسیده بود خودش را مرد حس می کرد و از خوشحالی داشت بال در می آورد آری واقعا بال در آورد وبه اوجها سفر کرد به هماجایی که به آنجا تعلق داشت و در اینجا غریبه ای بیش نبود

  آری وقت سفر و جدایی فرا رسید سفری که وعده دیدارش را خود در صحن اباعبدالله الحسین گذاشته بود و این جملات آخرین دستنوشته های شهید در حاشیه کتابهایش می باشد که نوشته بود:

*- وعده گاه من در صحن اباعبدالله

*– تابگیرم در بغل قبر شهید کربلا

*- خدایا خدایا تورا به جان مهدی تورا به عشق مهدی تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.

*- حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست.

آری اینها حرفهای دل شهید در آخرین روزهای اقامتش بود حرفهایی که تفسیرش نیاز به دفترهای بسیاری دارد تا  رازهای آسمانی بودنش را درک کنند .

شهید پس از اعزام به محل آموزشی برای مرخصی چند روزه به روستا آمد وپس از دیدار برای همیشه خداحافظی کرد  و موقع رفتن مشتاقانه قدم برمی داشت مادرش می گفت قبل از رفتنش به کمیته امدادامام خمینی (ره) رفت و اسم ما را به عنوان مستضعف ثبت نام کرد و میگفت بعد از من کسی باید خرجی شمارا بدهد و در نبود من کمیته امداد از شما حمایت خواهد کرد و همینطور هم شد چون می دانست که سفرش دراز و دیدارش آسمانی خواهد بود

شهید در آخرین روزهای تابستان درتاریخ 30/6/63 در راه رفتن به نماز جمعه در مرند به درجه رفیع شهادت رسید و در راهی که قدم برداشته بود و راهی که آرزویش را داشت در همان راه هم به شهادت رسید و شهید راه نماز و اسلام و قرآن شد. 

یادش گرامی  راهش پر رهرو باد.





نوع مطلب :
برچسب ها : شهید رسول علیاری منامن، مرتضی غلامی منامن، منامین، مذهبی منامن، شهدای منامن، شهیدان روستای منامن،
لینک های مرتبط :



شهید سبحانعلی فرخی

نام : سبحانعلی

نام خانوادگی : فرخی

نام پدر : محبوب

محل تولد : روستای منامین

تاریخ تولد: 1338

تاریخ شهادت : 22 / 01 / 1362

نوع عضویت : بسیجی

محل شهادت : شرهانی

 

زندگینامه

شهید درسال 1338 دریك خانواده مستضعف ودر روستای منامین از توابع بخش خورش رستم چشم به دنیا گشود. در 7 سالگی راهی مدرسه شد. تا كلاس چهارم ابتدایی درس خواند وقبول شد اما به علت فقر مالی ترك تحصیل كرد ودر پایه دوم ابتدایی پدرش را از دست داد. وترك تحصیل كرد تا كمك مادرش در اوردن مخارج زندگی باشد.با هزاران مشقت ومشكلات بزرگ شد. هیچوقت دست از نماز وروزه نكشید. یك فرد مومن ومتعهد بود ودر راه اسلام وقرآن وپاسداری از خاك كشور عزیزمان دفاع كرد ودر آخر به درجه رفیع شهادت رسید.                                                      روحش شاد وراهش پر رهرو باد.

 

وصیت نامه

بسمه تعالی

انا لله وانا الیه راجعون               ما از خداهستیم وبه سوی او بازخواهیم گشت.

ما پیروزیم ،چون خداوند پشتیبان ماست. ما پیروزیم ، چون حسین سرور ما وامام زمان فرمانده ماست وچون پیر جماران وامت شهید پرور دعاگوی ما هستند.

با سپاس فراوان از خداوندمتعال كه نعمت هایش را بر ما ارزانی داشته است، كه من توانستم در جبهه حق علیه باطل شركت كنم.  به این امید كه بتوانم با سلاحم قلب صدامیان را نشانه روم وبا خون ناچیز خود درخت اسلام را كه با خون شهیدان به خون خفته اسلام رنگین شده است پربارتر نمایمواین عمال حلقه به گوش آمریكا را كه عروسك ابر قدرتهاست به این زودیها نابود كنیم.

اما مادرجان تنها سفارش من این است كه امیدوارم با شهادت من دل سرد نشوی وبلكه افتخار كنی وآن زحماتی كه برایم كشیدی امیدوارم حلالم كنی.  اما آقای مشهدی گردش مولایی با عرض معذرت چون خجالت می كشم از شما وبه شما زحمت زیادی داده ام مرا حلال كنید. امیدوارم همه زحمات را بزرگی خودت ببخشی.من سفارشاتم را در زیر توضیح میدهم كه بعد از من تو هستی وتا زمانیكه برادرم  از زندان آزاد شود وامیدوارم كه آزادی برادرمن كلیه اداره اهل خانواده من وزمین وتمام زندگانی وچیزی كه دارم تا آن موقع به عهده توست. آقای مولایی ،وقتی كه پسر من بزرگ شد ویا مادرش تا موقعی كه در خانه من است واگر برود حق ندارد اموال پسر مرا ببرد ودرآن موقع تحویل برادرم دهید وبعد از آن، بزرگ كردن آن به عهده برادرم است.   و اما آن دو تكه زمینی كه دارم بعد از من بفروشید وبه هر وجه كه شده با آن پول پسر مرا به مدرسه بفرستید. تا درس بخواند وبرای اسلام مفید باشد وادامه دهنده راه پدرش باشد. قرض هایی كه در انزلی دارم از جمله 5000ریال به صابر كاشی كار  و  4200ریال به محمد قلی پور  و3000ریال صمد قلی پور  و 3800ریال مامایم  و2000ریال دایی حفظ الله وبعد پول بانك را كه خودت بهتر میدانی. دیگر عرضی ندارم.

بسمه تعالی

همسر با وفایم در زندگی خوشی داشتیم وبدی داشتیم بالاخره من این راه را بر گرفتم. امیدوارم تمام خوبی ها وبدی های مرا ببخشی . امیدوارم آن امانتی كه در پیش تو دارم از او خوب مراقبت كنی وبه او درس اسلام وقرآن بدهی .والسلام.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار        از عمر ما بكاه وبر عمر رهبر افزای

این چند قطعه شعر را در مراسم عزاداری ام بخوانید.

بودی پیامیم جان اوسته باجیما قارداشیما

من گدیرم ولی سوز بشلامیون سنگریمی.

ساخلیون گوزلروز اوسته قوجالان رهبروزی

دوره می دوشمن آلیپدی

پاره پاره بدنیم گلمثه شاید وطنه

بیركسیم یوخدی اقلا قازا بیر قبری منه

یوزمین پیكرمه  تركش خمپاره دییپ

من گلنده آنامن عشقمی تصدیق ایلدون

بالووا آرزوی عزت توفیق اتدون

بدرقه وقتی جهاده منی تشویق اتدون

منه كشف اولسا شهید اولماقیم ای بیكس آنا

افتخاریله اوزون قاره علم ویر قاپو وا

چاغر همسایه لری اوغلو وا قیل بزم عزا

منه قران اوخییب روحمی سن شاد ایله

بزم ماتم ده حسینین غمینی یاد ایله

سبحانعلی فرخی   62/1/11

 



نوع مطلب :
برچسب ها : وصیت نامه شهید سبحانعلی فروخی منامن، شهدای منامن، مرتضی غلامی منامن، خلخال، هشجین، روستای منامن،
لینک های مرتبط :


زیبائیهای پرواز 

خردسالترین شهید روستای منامین

شهید بهار علی غلامی

به نام نامی  او كه ،هر چه هست از  اوست

 

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست

 

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

بیائیم دلهایمان را به هم نزدیك كنیم و شهداء را كه قلب تاریخ اند، رهنمای جوانان  ، سرو قامتان ملت، ایثارگران كشور، ثابت قدمان انسانیت ، لبیگ گویان عشق، شعرسرایان زاهد ، جانفشانان شمع، میعادگاه عاشقان، آئینه دوستان، خریداران رضوان، ناموران عدالت، زمزمه كنان صداقت، عطر گستران روحها، بلندپروازان معرفت، رهروان دیانت، شافیان جزاء و عافیت گردان شفا را بیابیم.

بیائیم یك آن هم كه شده ، به آن دوران، آن سرزمین، آن دیار، آن راستقامتان،آن ره پیشگان، سبقت گیران، مشوقین و منتظرین بیاندیشیم.

بیائیم، آئینه دلمان، سكوت وجدانمان، تجسم چشمانان، بلندای صدایمان، اوج تفكرمان، دیوانگی عشقمان، شیدای تعقلمان، صفای صداقتمان و تبسم لبانمان را به هم بدوزیم.

بیائیم، لحظه لحظه های دفاع، قطره قطره های خون، تشنه و گرسنگی ها را نظر كنیم.

بیائیم، اوج ، شكوه، ركوع، سجود و نیایش ها را نظاره كنیم.

بیائیم، عزت، جبروت، منزلت و شوكت را بنگریم.

بیائیم، نی و نی لبك و نیزارها را آبیاری كنیم.

بیائیم، باتلاق، لنج، تنگه و گودالها را تماشا كنیم.

بیائیم، موشك، نارنجك، تفنگ،  خمپاره، توپ و تانك ها را تجسم كنیم.

بیائیم، كلاه خود را قاضی كنیم!

آری، ما در برابر تاریخ ، دین، وطن، خاك و شهداء مسئولیم.

آری، ما در برابر گذشته و آینده مسئولیم.

 آری، ما در برابر فرزندان مسئولیم!

آری، سخت است قلم راندن در وادی شهید و شهادت، چرا كه زبان از بیان اوصاف شهداء قاصر است و زبون.

ولی چاره ای نیست ادای تكلیف است كه خود را بسپاریم دست قلم تا ورقهای سفید و براق را خط خطی كند و از آنها براقی و شفافیت و صافی را بگیرد.

بر ما تكلیف شده كه چند خطی درباره خردسالترین شهید روستای منامین بنویسیم.

 

ای كارگشای هر چه هستند

 

نام توكلید هرچه هستند

 

بعلت كمی سن شهید بهار علی غلامی جمع آوری اسناد و مدارك واقعاً مشكل بود، لیكن ما را بر آن داشت كه سوابق پروند ه شهید را بررسی كنیم و از اقوام و دوستان و نزدیكانش پرس و جو كنیم.

ما بر آن نیم كه دوران كوتاه 16 ساله عمر پر بركت شهید را به هفت بخش تقسیم كنیم.

1- تولد

2- وضعیت
اقتصادی خانواده و اوان كودكی

3- دوران  ابتدایی و راهنمایی

4- مرحله اعزام به جبهه

5- مرخصی

6- اردوگاه جبهه و شهادت

7- پس از شهادت

تولد

روزی از  روزهای گرم تابستان 1350  (در روستای منامین از توابع بخش خورش رستم خلخال)، دم دمای صبح بود هنوز از روشنایی و گرمای آفتاب سوزان هفدهم تیر ماه خبری نبود كه خانه كوچك فتحعلی غلامی  با تولد فرزند دومش روشن شد  و خانه را پر از شور و شعب نمود و طبق آداب و رسوم محلی با اذان و اقامه در گوش راست و چپش، نام بالنده و پرمعنایی بر وی گزیدند و بر گوشش نجوا كردند نام زیبا و پر بركت  بهار علی، كه خود گویای همه چیز است.

ولی در خانواده و محله و روستا همه او را  بنام شهریار صدا می كردند.

وضعیت اقتصادی خانواده و اوان كودكی

پدر بزرگوارش كارگر بود، و گهگاهی تراكتور می راند و در چند تكه زمین كوچك كه با مشكل می توانست مایحتاج یكسالشان را تامین كند كار می كرد.

ولی منزلشان جزء معدود خانه های روستا، دو طبقه بود كه طبقه دوم را برای كمك خرجی به معلمانی غیر بومی اجاره می دادند.

یك خانواده ای تقریباً پر جمعیت بودند 4 برادر و 2 خواهر.

بهار علی چون در یك خانواده مذهبی بزرگ می شد، با یا علی بلند می شد و با یا علی زندگی می كرد و از كودكی اذان می گفت و قرآن تلاوت می نمود.

شهریار هنوز شیرینی طعم حضور پدر را درك نكرده بود كه او را از دست داد و در نهمین سال زندگیش  (اوج انس كودك با پدر) یتیم شد.

در روستاها رسم بر این است كه بچه پسر تا پا به رفتن به كوچه و محله می گذارد، می فرستند به چرای بره ها و یا در كنار بزرگترها به جمع كردن سمبلهای افتاده از دست داس و دروگر، مخصوصاً در خانواده هایی كه فرزندان زیادی هست، هر كدام را بر اساس سن و قد و توانایی به كاری می گماردند.

شهریار هم جزو بچه های آرام و سربزیر و حرف شنوایی بود، از زمانی كه هنوز زورش به گوسفندان نمی رسید، طبق نیاز و كار روستا، خانواده او را برای چراندن گاو و گوسفند به صحرا فرستادند و چوپانی می كرد.

تو کجایی تا شوم من چاکرت           چارقت دوزم کنم شانه سرت

دستک بوسم بمالم پایکت              وقت خواب آید بروبم جایکت

و همیشه در كارهای كشاورزی و دامداری به خانواده اش كمك می كرد.

دوران  ابتدایی و راهنمایی

شهریار مثل بچه ها روز اول مدرسه رفتن را جشن گرفت و چون همسایه مدرسه بودند زودتر از دیگر بچه های اولی، دم در مدرسه را گرفت و منتطر اولین صدای زنگ مدرسه شد، آنروز یك روز بیاد مادنی و شادی برای او بود.

آنروزها مدرسه روستا دو شیفته بود سه ساعت صبح و دو ساعت بعد از ظهر كلاسها دایر بود، وقتی مدرسه  تعطیل می شد به كمك مادرش برای رسیدگی به حیوانات می رفت و تابستانها هم برای كمك خرجی خانواده حیوانات دیگران را برای چرا به صحرا می بردند.

دوران ابتدایی را در دبستان آیت الله كاشانی روستا سپری كرد.

و بعلت وضعیت پایین اقتصادی خانواده برای ادامه تحصیل (دوره راهنمایی) در شبانه روزی ایثار خلخال ثبت نام كردند.سال اول و دوم راهنمایی را با موفقیت به پایان رساند.

سال سوم راهنمایی بود كه همهمه ای دل ایشان را بهم ریخت، گویا نجوای آهنگران هر كه دارد هوس كربلا بسم الله و ترنم آهنگران:

ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش   بهر نبرد بی امان آماده باش آماده باش

بر دل ایشان نفوذ كرده، گویا صدای آهنگران، زمزمه ملائك آسمان را می داد، پیام معشوق را سر می داد، نوای عشق را می نواخت، بوی بهشت را به مشام می آورد، ترنم وصال یار را می داد، رمز و راز افلاك را به رشته تحریر می آورد، عبار دلها را صیقل می داد، گوشها را نوازش می كرد و گویا بلبلان سرمست را به بلبلستان فرا می خواند.

و گویا غوغایی در دل او رخ داده، گویا كبوتر نفسش رخصت رفتن گرفته، گویا عجل به سراغش آمده،و كوس اناالحق می زند و پای ماندن ندارد.

طوری كه همكلاسی هایشان تعریف می كردند در این سال او خیلی عوض شده بود، دلش به درس و مشق نمی رفت، همیشه بهانه جبهه می گرفت، خودش را به این پایگاه و به آن بسیج می زد و هر موقع به گوشش می رسید كه در جایی برای جبهه ثبت نام می كنند به آنجا سرك می كشید و هر دفعه جواب نه می شنید، با آمدن هر شهیدی زخم دل او بیداد می كرد، طوری كه دوستان بیاد می آورند روز تشییع شهید ركابعلی نظرزاده (شهید نام آور روستا) اعلام كرد كه من هم رفتنی هستم و مطمئناً من هم شهید می شوم.

یكبار با یك كاروانی خودش را تا دزفول رساند ولی یكی از آشنایانش به زور به بهانه كمی سن و سالش او را به خانه آورده بود.

آری، آنروزها عالمی داشت برای خودش ، گویی هاتف غیبی براش پیغام آورده بود، گویی ملائك دم گوشش نجوا كرده بودند، یا نمی دانم شاید در رویا و شاید برایش وحی آمده بود.

دیگر كسی جرأت نداشت جلودارش شود، آه در بساط نداشت. بسا كه نامش در سیاهه آسمانی نگاشته شده است.

مرحله اعزام به جبهه

برای جبهه رفتن خیلی تلاش و تقلا می كرد، به هر كه به ذهنش می رسید (از مسئول پایگاه گرفته تا مسئول سپاه خلخال) اسرار می كرد تا برای ثبت نام و اعزام به جبهه او را كمك كنندو واسطه ای شوند تا او عازم جبهه شود ولی بعلت كمی سن و سالش و كوتاهی قدش هیچ كس قبول نمی كرد، همه می گفتند الان موقع درس خوانده توست، برای جبهه رفتن وقت زیاد است، ولی خودش معتقد بود كه :

صد كتاب ار هست جز یك باب نیست                صد جهت را قصد جز محراب نیست

تا اینكه روزی بفكرش رسید كه بصورت مخفیانه بدون ثبت نام عازم  شود، بالاخره نقشه اش گرفت و با اتوس كاروان، عازم اردبیل شدند و در پادگان شهید پیرزاده آموزش نظامی را به پایان بردند و چند روزی به مرخصی آمدند.

تنها نوشته ای كه از دوران جبهه داشته ، زمان آموزش بوده كه به پسر عموی خود (نعمت غلامی) نوشته كه پاره از آن را در اینجا می آوریم

شهریار بعد از سلام و احوال پرسی و توصیه پسر عموی خود برای رفتن به جبهه، نوشته :

به مادرم بگو گه از من راضی باشد، چرا كه بدون اجازه او آمدم، برای امام خمینی و رئیس جمهور دعا كنید، درسم را در جبهه می خوانم :

من بسیجی هستم و جان را كنم فدای دوست

 

تا نگوید كس كه چون ناخوانده مهمان آمدم

من خود را یاور مهدی بدانم بهر جنگ

 

سر به حكم نایب بر حق ایشان آمدم

بهترین دعای من این است كه :

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.

خدایا امام را حفظ كن، آقای خامنه ای را حفظ كن.

خدایا من غیر از جانم و بهتر از جانم چیزی ندارم كه فدای امام خمینی كنم، چون من به خاطر امام حسین(ع) و حفظ انقلاب و اسلام و به خاطر امام به جبهه آمدم من آمدم كه دشمنان ایران را نابود كنم، اگر شهید شدم افتخار می كنم و آرزویم آن بود.

مرخصی

مرخصی تمام شد، وقت رفتن شددیگر زهرش ریخته بود، دیگر بهانه نمی گرفت ، دیگر خجالتی نبود، این ور و آن ور نمی چرخید، دیگر رودربایستی نداشت، دیگر مجبور نبود قائمكی و بدون اجازه برود.

آمده بود از مادر رخصت بگیرد، آمده  بود  بگوید تا می توانی مرا تماشا كن، آمده  بود  بگوید دیگر بریده، دیگر سیر شده، دیگر نای ماندن ندارد،  آمده  بود  بگوید كسی منتطر او است، كسی دلواپس او است، گویا آمده بود حلالیت بگیرد، گویا آمده بود ما را بیدار كند، گویا آمده بود ما را عاشق خود كند و برای همیشه برود.

گویا ماموریت داشت كه فقط یك چیزی بگوید، فقط می خواست یك زمزمه، یك شعر، یك سرود و یك حرف را اثبات كند كه خدا منتظرم هست.

موفع خداحافظی به مادر سفارش می كرد، وقتی جنازه مرا آوردند، از  میهمانان پذیرایی كنید، شاید آنها خسته باشند و گرسنه و تشنه باشند. و خاطره ای از تشییع جنازه  شهیدی گفت كه از مدرسه شبانه روزی به تشییع جنازه شیهدی رفته بودیم كه مادر شهید از ما پذیرایی كرد و برای تو راهیمان نان و پنیر و میوه گذاشت.

مادر سنگینی قدمها، از نگاهها و از رفتارهایش چیزهایی را حس می كرد ولی سعی می كرد به دلش بد راه ندهد.

مادر داشت بدرقه اش می كرد، دنبالش آب ریخت كه پسر م انشاء الله كه زود بر می گردی،
اردوگاه جبهه و شهادت

 

اندر آ مادر كه من اینجا خوشم

 

گر چه در صورت میان آتشم

 

 

اندر آ مادر ببین برهان حق 

 

تا به ببینی عشرت خاصان حق

 

 

اندر آ مادر به حق مادری  

 

ببین كه این آذر ندارد، آذری 

 

همراه لشكر 31 عاشورا عازم سردشت شدند.

او خودش همه چیز را می دانست، می دانست برای چه چیزی رفته ، و در كجا قرار دارد، هرچیزی از دستش می آمد، انجام می داد.

یك و نیم ماهی از رفتنشان گذشته بود كه در پانزدهم مرداد ماه هزار و سیصد و شصت و شش، لحظه ای درگیری با سربازان رژیم بعثی سر گرفت، همه در حال مبارزه و تكاپو، یكی با نارنجك، یكی با آرپی چی، یكی با تفنگ ، یكی با توپ و دیگری با تانك، همه سرگرم جنگ بودند، یكباره تیری پیشانی شهریار را شكافت.

نه نه تیر نبود، لبان خدا بود، چشم اشارت خدابود.

گرم و گرم بود به گرمای حضور دوست!

چه دیدار زیبائی، چه بوسه آبداری، چه میهمانی گرمی.

آری، خدا بود، خندان خندان به پیشوازم آمده بود.

آری، دیدم او بود كه نظاره می كرد و پیشانیم را می بوسید.

 چه لحظه بود! چه تماشاگهی بود! چه ترنمی بود!

چه استقبالی و چه پیشوازی!

وقت اذان بود و نماز اول وقت، او مُهر را بر پیشانیم نهاد و دنباله نماز را خودش سرود، نمازی كه بدون ركوع بود و بجای پیشانی با پشت سر سجده بر سجدگاه ربوبی گذاشتم.

آری، دوست داشت كه رو به آسمان باشم.

آری، دوست داشت زیبایی آسمان را ببینم.

آری، دوست داشت روشنایی آسمان را بنگرم.

نه نه! آسمان نبود چرا كه چشمهایم را خون گرفته بود، پس شك نكن خود خدایش بود!

از پشت كوهها صدای شهریار خوش آمدی، صحرای سردشت را پر كرده بود!

چه استقبالی، چه سرودی، چه نجوا و چه عطری.

بر پیشانیم بوسه زد، تا روحم از جای مُهر نماز به پرواز در آید.

بر پیشانیم  بوسه زد، تا تپیدن قلبم را تماشا كند.

بر پیشانیم بوسه زد، تا خون چشمهایم را بگیرد و چیزی را جزء خودش نبینم.

بر پیشانیم بوسه زد، تا با لرزش دست و پا در مقابلش برقصم.

بر پیشانیم بوسه زد، تا لی لی كنان بسویش تاتی كنم.

بر پیشانیم بوسه زد، تا جای مُهر بر پیشانیم حك شود.

بر پیشانیم بوسه زد، تا عاشق به معشوقش برسد.

بر پیشانیم بوسه زد، تا انتظار به پایان برسد و وصل محقق یابد.

بر پیشانیم بوسه زد، تا مرا بغل بگیرد.

بر پیشانیم بوسه زد، تا میهمانیم كند.

بر پیشانیم بوسه زد، تا جام می از دستش بنوشم.

بر پیشانیم بوسه زد، تا به پشت زمین خوردنم را احساس نكنم.

برایش رقصیدم، قلبم برایش به تپش افتاد، چشمهایم برایش گریست، لبانم برایش خندید، روحم برایش بال زد، بغلم كرد، نوازشم كرد و آرام گرفتم.

آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین

 

آب مست و باد مست و خاك مست و نار مست 

حال صورت اینچنین و حال معنی خود مپرس 

 

روح مست و عقل مست و خاك مست اسرار مست 

رو تو جباری رها كن خاك شو تا بنگری

 

ذره ذره خاك را از خالق جبار مست

 پس از شهادت

مادر هر روز موقع اذان رو به قبله می ایستاد و برای پسرش دعا می كرد، با خود و خدای خود راز و نیاز می كرد، سر نماز برایش دعا می كرد.

هر روز از دمیدن صبح تا غروب آفتاب منتظر صدای در بود كه پسركم از جبهه برمی گردد، برایم از جنگیدنش  ، رشادتش و نابودی دشمن تعریف می كند.

و شبها تا صبح در خواب در زدن و سلام كردن پسرش را می دید، در رویا عروسی و نوه هایش را در ذهنش می پروراند.

روزی در خواب می بیند كه در مسجد است، یكدفعه سقف مسجد باز می شود و یك گهواره می آید پاییم و به او می گویند كه پسرت را بگذار داخل گهواره و او هم همین كار را می كند.

در خواب دیگری می بیند كه شهریار او را به حیاطی بزرگ برده كه پر از میوه است و توی آن میوه های یك انار چید و به من داد و بعد گفت كه برو و این انار را با خودت ببر.

با این روزها و شبها به سختی تا می كرد ولی امیدش را از دست نداده بود و هر آن منتظر در زدن شهریارش بود.

روزی در شان به صدا در آمد، زهرم تركید و قلبم لرزید، خدایا شهریار من آمده، بچه ها زود بلند شوید و بروید در را باز كنید و ببینید كیست در را می زند، بچه ها بدو بدو رفتند تا در را باز كنند، ولی دیدم خیلی زود برگشتند، گفتند مسئول پایگاه با تو كار دارد،
دلم ریخت، خدایا با من چكار دارند، نتوانستم از جایم بلند شوم، دیگر نای رفتن نداشتم، با خودم هزاران فكر و خیال! خدایا نكند كه . . .

رفتم دم در، گفتند باید بریم خلخال ، شهریار زخمی شده، چشمهایم امانم نداد، دلم آشفته شد، زبانم بند آمد، زود چادرم را برداشتم و جلو مسجد (كه دیوار به دیوار خانه بود)  آمدم، دیدم ماشین سپاه با چند نفر برادر سپاهی كه آنجا منتظرم بودند، گفتم!
بگویید چی شده، حتماً شهریارم شهید شده، گفتند نه! فقط زخمی شده، با ماشین سپاه آمدیم خلخال.

رفتیم بنیاد شهید خلخال، جایی كه چند تا جعبه در آنجا بود، آنجا بود كه گفتند شهریارت، تاج سرت، نازنین پسرت و بهار علی شهید شده است، جعبه ای را از میان جعبه ها نشانم دادند و گفتند این شهریار توست، این بهارِ علی است، بغلش كردم، نازش كردم، برایش لالایی خواندم، اشك شوق چشمانم را گرفته بود، بغض گلویم را می فشرد، زبانم بند آمده بود.

تازه یادم می آمد كه شهریا موقع خداحافظی چه می گفت، تازه می فهمیدم آن قدم برداشتنهایش، آن نگاههایش، آن خداحافظیش برای چه بوده است.

ولی حیف كه آن حرفها، آن رفتارها، آن نگاهها و آن برخوردها را لمس نكردیم، نیافتیم،
نفهمیدیم.

جنازه شهید از خلخال با عزت و عظمت تمام به سوی منامین بدرقه شد. نزدیك روستا بودیم كه دیدیم، در ورودی روستا سیل عظیم مردم با دستجات سینه زنی و زنجیر زنی و نوحه خوانی منتظرند كه بهار علی را در آغوش خود بگیرند، خدایا چه محشری بود، گویی قیامتی بپا خواسته، همه یكی شده بودند، دوست ، آشنا، غریبه، كوچك و بزرگ و مردم روستاهای اطراف  همه هم بودند.

همه بر سر  و سینه می زدند و ناله می كردند با شعار

این گل پرپر از کجا آمده          از سفر کربلا آمده

این گل پرپر به کجا می رود      سوی حسین به کربلا می رود

از شهریار استقبال می كردند، او را روی سر و شانه و دستهایشان گرفته بودند و همه غرق در اشك و ماتم و عزا بودند.

دیگر تنها شهریار من نبود، شهریار همه بود، بهارِ علی بود.

به گلستان شهدای روستا بردند و در دامان دیگر شهدای روستا جا دادند، گویا شهداء هم به پیشوازشان آمده بودند. او را در آغوش گرفتند و دیگر به كسی تحویل ندادند و در جوار هم آرمیدند.

اینك اینجا محل زیارتگاه عاشقان  و میعادگاه مومنان شده است.

طبق وصیت شهید از میهمانان پذیرایی و تشكر شد و بعد از مراسم عزاداری و ختم شهید برادر بزرگ و دوستانش هم قسم شدند برای ادامه راه شهید بزرگوار عازم جبهه حق علیه باطل شدند تا جای پای شهدا را در جبهه ها پركنند.

روحش شاد
و راهش پر رهرو باد

و ما هم از خداوند شهداء خواستاریم كه ما نیز از رهروان راستین آنها قرار دهد.





نوع مطلب :
برچسب ها : وصیت شهید بهارعلی غلامی منامن، شهدای منامن، خردسالترین شهید روستای منامن، شهیدان منامن، مرتضی غلامی منامن، خلخال، هشجین،
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ

وصیت نامه 7 شهید روستای منامنshohadaimanaman

مدیر وبلاگ : مرتضی غلامی منامن
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

دریافت همین آهنگ
اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود اسیا اپلود قیمت سکه چاپ این صفحه چاپ این صفخه تماس با ما
Create your flash banner free online Create your flash banner free online Create your flash banner free online Generate your flash banner free online

-